
سفر یک هفته ای رئیس جمهور به امریکای لاتین و سازمان ملل درحالی روز گذشته به پایان رسید که همه نگاه ها به تغییر رفتار امریکایی ها در عمل به اجرای برجام بود؛ اما شواهد نشان می دهد بدعهدی امریکایی ها همچنان ادامه دارد. گرچه آنگونه که دکتر روحانی می گوید آنها در کمیسیون وزرای مشترک نظارت بر اجرای برجام قول داده اند که این روند را اصلاح کنند. منبع : روزنامه جوان
حجت الاسلام والمسلمین علی سعیدی نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی طی گفتگویی تفصیلی به برخی موضوعات مهم روز کشور ازجمله قراردادهای نفتی،برجام، عهدشکنی آمریکایی ها پس از مذاکرات و نحوه تعامل دولتمردان با این کشور، خطر نفوذ استراتژیک در لایه های حاکیمت و توان بازدارندگی نیروهای مسلح از جمله سپاه پاسداران در برابر تهدیدات پرداخت

حجت الاسلام والمسلمین علی سعیدی نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی طی گفتگویی تفصیلی به برخی موضوعات مهم روز کشور ازجمله قراردادهای نفتی،برجام، عهدشکنی آمریکایی ها پس از مذاکرات و نحوه تعامل دولتمردان با این کشور، خطر نفوذ استراتژیک در لایه های حاکیمت و توان بازدارندگی نیروهای مسلح از جمله سپاه پاسداران در برابر تهدیدات پرداخت.
حجت الاسلام سعیدی در این مصاحبه با بیان اینکه هدف آمریکا براندازی جمهوری اسلامی است منتهی تاکتیک های آن در مقاطع مختلف تغییر می کند گفت: آمریکایی ها لایه ای از استراتژی خود در قبال ایران را در مقطع برجام عملی کردند.
وی معتقد است دولت در داخل کشور به دنبال این بود که در پناه برجام بحث ارتباط با آمریکا را حل کند و هدف اصلی آمریکا نیز از مذاکرات موضوعات فراهسته ای بود اما رهبر انقلاب جلوی امتیازدهی بیشتر به آمریکا را گرفتند.
حجت الاسلام سعیدی در ادامه این موضوع می گوید که منظومه فکری برخی آقایان با تفکرات امام (ره) منافات دارد و در این خصوص توضیح می دهد: بحث مذاکرات پنهانی، موضوع FATF یا بحث قراردادهای نفتی با تمام اشکالاتی که مطرح می شود در راستای تفکری است که معتقد است <<ما باید به هر قیمتی در ابعاد گوناگون وارد جامعه جهانی شویم.>>
نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران در قسمت دیگری از این گفتگو به تشریح علل فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی پرداخت و گفت: آمریکا، شوروی را از درون استحاله کرد، استدلال برخی آقایان سیاست مدار فعلی مانند استدلال <<خروشچف>> که سیاست درهای باز را در پیش گرفت فریبنده است و ظاهر بدی ندارد اما تصرف در ادراک سیاسی دولت مردان را به دنبال دارد و این خطرناک است.
حجت الاسلام سعیدی با بیان اینکه گرفتار تحول ارتجاعی در باور و ذهن برخی دولت مردان هستیم اظهار داشت: مهم ترین خطری که انقلاب را تهدید می کند تغییر محاسبات دولت مردان نسبت به آمریکا و غفلت از خطر تصرف دشمن در ادراک فرهنگی مردم است.
وی در بخش دیگری از این گفتگو تاکید کرد: تهدید نظامی دشمن را مانورهای موشکی پیامبر اعظم(ص) و حضور قایق های تندرو در خلیج فارس کان لم یکن کرده است نه لبخند دیپلمات های ما با مذاکره کنندگان غربی.
حجت الاسلام سعیدی با اشاره به فایل صوتی منتشر شده از منتظری و انتقاد او نسبت به اعدام منافقین اظهار داشت: حکومت دینی نمی تواند <<شاه سلطان حسینی>> عمل کند و این فایل خیانت مسلم به حضرت امام(ره) و حتی شخص منتظری ساده لوح است.
نماینده ولی فقیه در سپاه در بخش پایانی این گفتگو با رد برخی ادعاهای دشمن مبنی بر دخالت سپاه پاسداران در انتخابات تاکید کرد: سپاه ابداً در هیچ انتخاباتی دخالت نکرده و از کاندیدای خاصی حمایت نمی کند اما اصول، مبانی، معیارها و شاخص های خود را خواهد گفت.
مشروح گفتگو با نماینده ولی فقیه در سپاه را در ادامه می خوانید:

** آمریکا لایه ای از استراتژی خود در قبال ایران را از طریق برجام عملی کرد
سال گذشته در عرصه بین المللی با پدیده برجام مواجه شدیم که تأثیرات داخلی و خارجی فراوانی بر جای گذاشت و منتقدین و موافقینی بسیاری نیز داشت. نکته مهمی که می شود به آن اشاره کرد مباحث معیشتی مردم است که مطابق وعده ها برآورده نشد؛ همانطور که رهبر معظم انقلاب هم صریحا اشاره می کنند تغییر محسوسی در زندگی مردم دیده نشد. سوال ما این است که بعد از 8 ماه از اجرایی شدن برجام و عمل کردن ایران به تعهدات خود، چه برآیند و نگاهی نسبت به برجام وجود دارد و شِمای کلی که بعد از این 8 ماه می توان برای برجام ترسیم کرد چیست؟
حجت الاسلام سعیدی: دربحث برجام دقیقا شاهد تحقق پیش بینی های رهبر معظم انقلاب بودیم، برجام لایه های متفاوتی دارد که از چند زاویه می توان آن را مورد بررسی قرار داد.
نخستین سوالی که به ذهن متبادر می شود این است که هدف آمریکا از این تعامل چه بود و در پاسخ می توان به ضرس قاطع گفت که آمریکایی ها لایه ای از استراتژی خود را در قبال ایران در این مقطع عملی کردند.
استراتژی آمریکا در بخشی از تاریخ انقلاب، جنگ نیابتی بود، در زمان دیگر تهاجم فرهنگی بود و در مرحله ای نیز تحریم را دنبال می کردند اما آخرین استراتژی که آمریکایی ها در قبال ایران به آن رسیدند، تعامل است.
هدف آمریکا براندازی است منتهی تاکتیک آن متغیر است. برخی تصور می کردند که آمریکایی ها دچار یک تغییر در هدف شدند در حالیکه هدف آنها ثابت است و برخی اوقات استراتژی یا تاکتیک متفاوت می شود.
گام اولی که آمریکایی ها در این مرحله دنبال می کردند این بود که فشار هسته ای را به حداقل برسانند و معمولا در گام های اولیه امتیازاتی نیز می دهند. سابقه این مسئله نیز وجود دارد.
** رهبر انقلاب جلوی امتیازدهی بیشتر به آمریکا را گرفتند
گام دوم، حرکت به سمت موضوعات فراهسته ای یعنی برجام دو، سه و ... بود که آنها دنبال می کردند.
در این زمان اگر بخواهیم ارزیابی درستی از میزان موفقیت آنها داشته باشیم، باید بگوییم هنرمندی و هوشمندی رهبری طوری این حرکت را مهندسی کرد که امتیازاتی که لازم بوده داده شود به حداقل برسد و جلوی حرکت آمریکا به سمت برجام دو و سه سد شود.
ما سرمایه عظیمی در عمق استراتژیک داریم که آمریکا دنبال آن سرمایه عظیم بود که در آنجا ما را خلع سلاح کند.
از نظر آمریکا در قضیه برجام، ما سرمایه قابل توجهی را از دست دادیم یعنی از دست دادن غنی سازی20 درصد، فردو، آب سنگین اراک و کاهش سانتریفیوژ ها. این سرمایه هایی بود که نمی بایست به سادگی در وهله اول در اختیار آنان قرار می دادیم و باید این امتیازات را مرحله ای واگذار می کردیم؛ متاسفانه اینها مواردی بود که در چارچوب شروط رهبری عملیاتی نشد، اما نکته مهمی که باید به آن توجه کرد این است که آمریکا به هدف اصلی خود که موضوعات فراهسته ای بود، نرسید اما مسأله این است که ما به وعده خود سریعاً عمل کردیم آمریکا چهره واقعی خود را نشان داد و به وعده ها عمل نکرد.
** دولت به دنبال رابطه با آمریکا از طریق برجام بود
از سوی دیگر، دولت در داخل کشور به دنبال این بود که در پناه برجام بحث ارتباط با آمریکا را حل کند. این مسئله مهمی بود که به اساس انقلاب برمی گردد.
رهبرمعظم انقلاب در اینجا مسئله را هدایت فرمودند که <<بحث مذاکرات آری اما ارتباط با آمریکا و صاف کردن سابقه جنایات ایالات متحده در طول این 50-40 سال به خصوص پس از انقلاب اسلامی خیر>>.
آنچه که باید به آن توجه کنیم این است که دولت دنبال ارتباط با آمریکا و گذشتن از بسیاری از سرمایه ها بود.
در قضیه برجام قرار بود برجام دو و سه نیز بوجود آید و هنوز هم به نظر می رسد آقایان دنبال این قضیه هستند اما آنچه که ما در تدبیر رهبری شاهد بودیم، این است که در داخل فقط به مسئله مذاکره در چارچوب هسته ای بسنده شود و در مسئله خارجی هم نباید به هیچ عنوان وارد برجام دو و سه شویم زیرا این موضوع عمق استراتژیک ماست و آنچه که باعث شده ما در این 37 سال آمریکا را در منطقه به انزوا بکشانیم قدرت نفوذ معنوی انقلاب در عرصه عراق، لبنان، سوریه، یمن، فلسطین بوده است.
به همین دلیل ملت ما باید کاملا در موضوع فراهسته ای هوشیار باشد و در وجهه داخلی نباید از مذاکره در خصوص بحث هسته ای فراتر رویم و این جزو خطوط قرمزی است که حق عبور از آن را نداریم.
** برجام محصول مطالعات در مرکز تحقیقات استراتژیک است
یکی از اصلی ترین مواردی که در خصوص برجام وجود داشت، برداشته شدن تحریم ها بود. این یکی از مهم ترین خواسته هایی بود که باعث شد ما سر میز مذاکره بنشینیم.
تیتر روزنامه های موافق برجام پس از توافق با 1+5 نیز حکایت از این موضوع داشت و در صحبت های رئیس جمهور نیز مشخصا بحث لغو تحریم های هسته ای در روز توافق مطرح شد اما امروز شاهدیم که تحریم هایی که قرار بود دفعتاً و در همان روز لغو شود کم کم در حال برداشته شدن است.
جدای از این مسئله در فضای مجازی، خبرهایی مبنی بر توافقاتی پنهانی برای مسائل غیر از برجام و مسائل پولی و بانکی منتشر می شود. موضوع FATF که حضرت عالی نیز در جریان آن قرار دارید شدیداً بحث شبهه برانگیزی است این قضیه را چطور ارزیابی می کنید؟
حجت الاسلام سعیدی: ماجرای FATF بر می گردد به سال 1989 که معاهده ای در پاریس با پوشش استاندارد سازی مالی و گردش پولی در جهت تقویت سلطه و نفوذ غرب بر بلوک شرق و کنترل گردش مالی شوروی منعقد گردید که شواهد گویای این است که این قرار نقش زیادی در سقوط شوروی داشت. که این معاهده در حقیقت دنبال کنترل گردش مالی ایران است در تداوم برجام.
بعد از یک دوره 10ساله مطالعه در مورد اینکه راهکار حل مشکلات کشور چیست، متأسفانه به علت ورود برخی عوامل دگراندیش در این مراکز مطالعاتی، نتیجه این مطالعات در مسیری تعریف شد که خارج از اصول و تعاریف حضرت امام (ره) و رهبری بوده و هست.
دستاورد 10 سال مطالعه در مرکز تحقیقات استراتژیک تحت عنوان <<توسعه تعامل گرا>> مطرح شده است؛ به عنوان مثال در کتاب <<جهانی شدن راهکارها و چالش ها>> که توسط آقای سریع القلم به رشته تحریر در آمده این تفکر به وضوح دیده می شود.
کتابی که مقدمه آن را آقای روحانی نوشته بود.
حجت الاسلام سعیدی: بله؛ این کتاب با مقدمه جناب آقای دکتر روحانی در سال 91 منتشر شد. در این کتاب عنوان شده است که ما راهی جز جذب شدن در جامعه جهانی نداریم و باید در تاروپود اقتصاد بین الملل جذب شویم تا بتوانیم مشکلات مان را حل کنیم.
در آن کتاب چند اصل رامطرح می کند. اول، اصل پارادوکسیکال بین دین داری و جامعه جهانی و در توضیح این اصل می گوید که نمی توانیم از سویی دیندار باشیم و از سوی دیگر در جامعه جهانی وارد شویم و باید حوزه تخصصی دولت از حوزه تخصصی دین جدا شود. این یک نگاه سکولاریستی است که آفت بزرگی برای یک جامعه دینی محسوب می شود.

دومین اصل که در این کتاب به آن اشاره شده نفی استقلال است و در توضیح این اصل می گوید استقلال برای دوره آپارتاید است و در حال حاضر دیگر منسوخ شده و معنا ندارد. در حالی که اصولاً هم جامعیت دین و هم استقلال جزو اصول و جوهره نظام دینی است و شعارهای اصلی حضرت امام خمینی (ره) و رهبر معظم انقلاب بوده و هست.
بحث مذاکرات پنهانی، موضوع FATF یا بحث قراردادهای نفتی با تمام اشکالاتی که مطرح می شود در راستای آن تفکری است که می گوید <<ما باید به هر قیمتی در ابعاد گوناگون وارد جامعه جهانی شویم. این جامعه جهانی یک کدخدا دارد و آن کدخدا، آمریکاست که ما باید با این کشور کنار بیاییم.>> این تعبیر صریح جناب آقای دکتر روحانی در روز جشنواره گاز است که فرمودند <<باید با آمریکا کنار بیاییم و نمی توانیم با آمریکا مقابله کنیم آن هم با شعارهای بعضاً تو خالی>>
** منظومه فکری برخی آقایان با تفکرات امام(ره) منافات دارد
یکی از اقداماتی برخی رسانه های ولایتمدار در حال تبیین آن هستند، بیان این گونه موارد است که تحسین برانگیز است. باید به ریشه قضیه توجه شود، ریشه قضیه منظومه فکری آقایان است که با روح حاکم بر تفکرات حضرت امام(ره) که می فرماید ما آمده ایم نظام بین الملل را تغییر دهیم و مقابله کنیم، منافات دارد.
ما گرفتار نوعی تغییر هویت هستیم یا به عبارت دیگر گرفتار عدول از تمدن اسلامی و تسلیم شدن در برابر تمدن غرب. این جمله ای که رهبر معظم انقلاب می فرمایند که <<ما در یک پیچ مهم تاریخی قرار داریم>> به نظر می رسد به همین موضوع اشاره داشته باشد.
ما سه تمدن را پشت سر گذاشتیم؛ یک دوره تمدن یونان بود که افول کرد پس از آن غرب در قرون وسطی در هاله ای از رکود و سکون فرو رفت و 10 قرن قرون وسطی بر اروپا حکمرانی می کرد و در همان دوره تمدن اسلامی بروز و ظهور پیدا کرد،پس از آن تمدن اسلامی افول کرد و رنسانس 300 سال است که به وجود آمده است و تمدن غرب بروز و ظهور پیدا کرد.
آنچه که رهبری معظم انقلاب می فرمایند، نوید بازگشت تمدن اسلامی به جایگاه اصلی خود است. حرفی است که نظریه پرداز غربی مثل <<ساموئل هانتینگتون>> هم می زند که می گوید: <<تنها تمدنی که قدرت مقابله با تمدن غرب را دارد، تمدن اسلامی است.>> اما ما امروز داریم تمدن اسلامی را در تمدن غربی جذب می کنیم و تسلیم تمدن مادی گرا و اومانیست غرب می شویم.
صرف نظر از مبانی و اصول حضرت امام(ره) و رهبری، با این حرکت، از مبانی و اصول حکومت دین و اصول بعثت عدول می کنیم، زیرا پیامبر اعظم(ص) بنیانگذار بزرگ ترین تمدن اسلامی بوده اند اما به علت انحراف برخی سران دولت های اسلامی این تمدن افول کرد و تمدن غرب 300 سال است که جایگزین تمدن اسلام شده است.
رهبر معظم انقلاب می فرمایند ما استعداد و توان این را داریم که دوباره تمدن اسلامی را احیا کنیم و بر تمدن غرب توفّق بخشیم.
** خطرناک ترین تفکر این است که بگوییم <<نمی توانیم>>
قطعاً یکی از پایه های عبور از این پیچ تاریخی، نهادهای انقلابی و جامعه انقلابی و تفکر انقلابی است؛ اما به عنوان مثال چند سال پیش شاهد بودیم برخی آقایان نکته ای را در خصوص توان دفاعی کشور گفتند با این مضمون که <<ما زیاد نمی توانیم بر این توان دفاعی حساب باز کنیم چون ممکن است با یک موشک از بین برود>>؛ در حال حاضر نیز شاهد برخی اظهارنظرهای سلسله وار هستیم که با شعار نمی توان جلوی برخی قدرت های جهانی ایستاد یا اخیراً که موضوعی را مطرح کردند که معنای آن این بود که باید به سمت کنار گذاشتن سلاح و تلاش برای تعامل و گفت وگو پیش رفت؛ این سلسله بهم پیوسته در نشان دادن ضعف ما در مقابله با غرب، قرار است به کجا بینجامد و چه هدفی را دنبال می کند؟
حجت الاسلام سعیدی: رهبر معظم انقلاب در یک سال و نیم گذشته برمباحث 4گانه انقلابی گری، جهاد کبیر، استحکام درونی نظام و استکبارستیزی بسیار تأکید کرده اند که ما باید ریشه دغدغه ایشان را بفهمیم.
در این عرصه با چند چالش روبه رو هستیم، بخشی از این چالش، چالش نظری و فکری است، یعنی سوءبرداشت از حاکمیت دینی که آیا دین در چارچوب یک نظام سیاسی توان اداره تمام ابعاد اداره جامعه را داراست و می تواند با استکبار مقابله کند؟
به نظر من خطرناک ترین تفکر این است که ما بگوییم <<نمی توانیم>>. حضرت امام خمینی (ره) چندین سال پیش فرموده بودند <<آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند>> اما مایه تأسف است که پس از گذشت 37 سال از انقلاب، امروز از زبان دولت مردان و سیاست مداران می شنویم که ما <<نمی توانیم>> و <<باید کوتاه بیاییم.>>
دومین چالش، چالش گرایشی است. یعنی افرادی که در گذشته دارای دیدگاهی بودند و در حال حاضر دیدگاه دیگری دارندو دچار استحاله و الیناسیون شده اند. الینه شدن به معنای تغییر نگرش، باور و گفتمان است که یکی از خطرناک ترین چالش های انقلاب های توحیدی محسوب می شود. به این معنا که عناصری که پیش از این تئوریسین های انقلاب بوده و ایده های خوبی را مطرح می کردند، به تدریج دچار دگردیسی شوند و نگاه شان نسبت به گذشته تغییر کند.
این تغییر نیز عوامل متعددی دارد، بخشی از این عوامل خصلتی است، بخشی خانوادگی، بخشی مادی و بخشی وابستگی است.
** لبخند زدن به دشمن مصداق چالش رفتاری است
چالش سوم، چالش رفتاری است. یعنی رفتار با اصول نمی خواند و رفتاری می بینیم که با مبانی که حضرت امام(ره) بنیانگذار بوده اند، سازگاری ندارد.
لبخند زدن به دشمن مصداق چالش رفتاری است. چند بار تاریخ باید تکرار شود؟ شما در تاریخ ببینید که چرا امپراطوری شوروی سقوط کرد و یک انقلابی به بزرگی اتحاد جماهیر شوروی به آسانی فروپاشید.
وقتی از آقای گورباچف سؤال کردند که چه شد شما سقوط کردید، پاسخ داد: وقتی دیدم صف مک دونالد در شهر مسکو بیش از یک کیلومتر امتداد دارد، مقدمه سقوط امپراطوری شوروی بود.
شاید آقای گورباچف نمی دانست کجا و چه کسی بند را به آب داده است، به نظر من این موضوع به دهه 70 میلادی بازمی گردد یعنی سال 1955 تا سال 1965 که آقای خروشچف در رأس حکومت بود؛ خروشچف به این جمع بندی رسید که ما بنا نیست تا ابد با آمریکا بجنگیم و می توانیم وارد عرصه مذاکره شویم.
** آمریکا شوروی را از دورن استحاله کرد
و سیاست درهای باز را اجرا کردند
حجت الاسلام سعیدی: همینطور است؛ گفتند ما می توانیم بنشینیم و صحبت کنیم. استدلال برخی آقایان سیاست مدار فعلی نیز مانند استدلال خروشچف استدلال فریبنده ای است و ظاهر بدی ندارد.
آقای خروشچف می گفت شوروی در آمریکای لاتین حضور دارد، در شرق اروپا حضور دارد، در خاورمیانه و آفریقا نیز حضور دارد، نفت و گاز شوروی چند ده برابر آمریکاست، توان اتمی دارد، آمریکایی ها غلط می کنند به ما نارو بزنند. می نشینیم سر میز مذاکره و با همدیگر مشکلات را حل می کنیم.
اتفاقاً آمریکایی ها نیز به دنبال این بودند که چه راهی پیدا کنند که اتحادیه جماهیر شوروی را به زیر بکشند.
اوباما در یک جایی می گوید تاریخ گذشته ما این گونه است که جمهوری خواهان می گفتند شوروی را باید با بمب اتم نابود کرد، اما دموکرات ها می گفتند نیازی به این کار نیست. ما دوستان زیادی در شوروی داریم و به کمک آنها می توانیم انقلاب شان را از درون دچار استحاله کنیم.
اتفاقاً مدلی که دموکرات ها دنبال می کردند، عملی شد. آمریکایی ها از این روزنه استفاده کرده و امتیازی هم به آقای خروشچف دادند و آن امضای پیمان <<سالت یک>> و منع توسعه کلاهک های هسته ای و امحای سلاح های مازاد بود.
آقای خروشچف شرط کرده بود که شوروی از پیمان <<سالت یک>> تجاوز نمی کند و از سلاح اتمی نیز عبور نخواهد کرد، اما روسای بعدی نتوانستند این موضوع را کنترل کنند و پیمان <<هلسینکی>> هم که ناظر به حقوق بشر بود، امضا شد.

** اولین پایگاه نفوذ در ادراک سیاسی دولت مردان است
3 اتفاق در شوروی افتاد، اتفاق اول تغییر محاسبات رئیس جمهور بود، هشدار و فریاد رهبری در اینکه می فرمایند دشمن درصدد نفوذ است نگران تغییر محاسبات است.
اولین پایگاه نفوذ به تعبیر بنده تصرف در ادراک سیاسی دولت مردان است. این موضوع در شوروی اتفاق افتاد، یعنی آقای خروشچف تغییر محاسبه داد و احساس کرد آمریکا عوض شده و دیگر آن آمریکای سابق نیست و ما می توانیم با او مذاکره کنیم.
دومین تحولی که رخ داد، تغییر در بافت و چیدمان <<دوما>> بود. یعنی <<دوما>> در راستای خواسته های آقای خروشچف تغییر مسیر داد و سومین اتفاق، غفلت از نقش آمریکا بر افکار عمومی بود.
آمریکا دو دهه بر روی افکار عمومی روسیه کار کرد و سبب شد همان مردمی که با مشت های گره کرده می گفتند <<مرگ بر امپریالیسم سرمایه داری>> امروز آرزوی شعبه ای از مک دونالد را در مسکو در سر می پرورانند.
این یک تجربه است. روزی آقای گورباچف متوجه این خسران شد که نه آمریکای لاتینی در کار بود، نه شرق اروپایی، نه خاورمیانه ای، نه آفریقایی. اتحادیه جماهیر شوروی از هم پاشید و تنها مسکو باقی ماند.
آمریکایی ها اوکراین، گرجستان، قزاقستان را ناامن کرده و در اختیار خودشان گرفتند و افراد متمایل به غرب را با استفاده از انقلاب مخملی بر سر کار آوردند.
تمام این خسارت ها نتیجه، تغییر محاسبات رهبران وقت شوروی در آن دوره بود و ما نباید دچار این گرفتاری شویم.
ما در حال حاضر در خطر این اشتباه محاسباتی قرار داریم، یعنی مهم ترین خطری که انقلاب را تهدید می کند تغییر محاسبات دولت مردان نسبت به آمریکاست و غفلت از خطر تصرف دشمن در ادراک فرهنگی مردم.
نفوذ، یعنی تصرف دشمن در ادراک دولت مردان و مردم. نفوذ سیاسی تصرف در ادراک سیاسی دولت مردان است و نفوذ فرهنگی تصرف در ادراک فرهنگی مردم. این آفت برای حال حاضر نیست و در گذشته هم وجود داشته است.
** گرفتار تحول ارتجاعی در باور و ذهن برخی دولت مردان هستیم
در تاریخ آمده که عمروعاص به معاویه می گوید: <<دیگر کوتاه بیا. اینقدر که علیه مبانی و اصول بعثت اقدام کردی کافی است.>> معاویه می گوید: <<هنوز کافی نیست.>> عمروعاص می گوید: <<تست کن.>> معاویه از او می پرسد: <<چه کار کنم؟>> عمروعاص پیشنهاد می دهد: <<بگو کدو هم ذبح شرعی می خواهد.>> معاویه می گوید: <<نمی پذیرند.>> عمروعاص پاسخ می دهد: <<تو آن قدر بر ذهن مردم کار کرده ای که هرچه بگویی می پذیرند>> و آنجا بود که اعلام کردند و دربار خلافت اموی دستور می دهد علاوه بر گاو و گوسفند و شتر، کدو هم ذبح شرعی می خواهد و از فردایش خلق الله کدو را رو به قبله می گذاشتند و سر می بریدند تا حلال شود.
این تصرف در ادراک فرهنگی مردم است که توسط دشمن انجام می گیرد، حال این دشمن یک روزی معاویه است و یک روزی آمریکا.
ما گرفتار یک تحول ارتجاعی در باور و ذهن برخی دولت مردان هستیم که متأسفانه زمینه طمع دشمن برای براندازی و تهدید علیه امنیت ملی را ممکن است به حد اعلا برساند.
** تهدید نظامی را موشک ها و قایق های تندرو در خلیج فارس دور کردند نه لبخند دیپلمات ها
آقایان می گویند ما با برجام تهدید حمله را برداشتیم، تهدید حمله را مانورهای موشکی پیامبر اعظم(ص) برداشته است، تهدید نظامی را قایق های تندرو در خلیج فارس کان لم یکن کرده است نه لبخند دیپلمات های ما با آقای کری و مذاکره کنندگان غربی.
آن چیزی که باعث شد آمریکایی ها به این کشور حمله نکنند، قدرت دفاعی و قدرت نظامی ما بود، قدرت وحدت ملی و انسجام ملی ما بود، نه مذاکره. وقتی دشمن بتواند از طریق مذاکره خواسته های خود را عملی سازد چه نیازی به تهدید نظامی دارد؟
** قداست چهره امام (ره) مهم ترین سرمایه ملت ایران و مستضعفین جهان است
به بحث نفوذ اشاره کردید؛ 18 مرداد امسال و درست چند روز بعد از عملیات مرصاد، دفتر مرحوم منتظری یک فایل صوتی را منتشر کردند که در آن آقای منتظری به شدت نسبت به اعدام منافقین در سال 67 از دستگاه قضایی عصبانی است.
انتشار این فایل صوتی حواشی بسیاری را در پی داشت، به نظر حضرت عالی انتشار این فایل صوتی بعد از 30 سال، آن هم در دوره ای که منافقین در تلاش برای احیای مجدد خود هستند، چه هدفی را دنبال می کند؟
حجت الاسلام سعیدی: حضرت آقا 14 خرداد سال 94 مطلبی را فرمودند تحت عنوان <<تحریف حضرت امام خمینی(ره).>> یکی از ترفندها و توطئه های دشمنان در قبال مکتب همه انبیا، ائمه معصومین(ص) و والیان فقیه، تحریف شخصیت های طراز اول به خصوص شخص رهبری بوده است.
قداست زدایی یکی از مهم ترین خطراتی است که متوجه رهبران الهی از سوی دشمنان است. نسبت به پیامبر اعظم(ص) هم همین رویه را داشته، نسبت به امیرالمؤمنین(ع) هم همین برخورد را کردند.
در تاریخ معاصر و با نگاهی به رهبران دینی، نگاه می کنیم چه رفتاری را در پیش گرفته اند، نسبت به سیدجمال الدین اسدآبادی که پیشتاز در مکتب بیداری اسلامی بود اتهاماتی زدند که اثباتش برای هیچ کس مقدور نیست.
قداست چهره امام خمینی (ره) مهم ترین سرمایه ملت ایران و ملت های مستضعف جهان است، دشمنان راه ها و دسیسه های مختلفی را برای تخریب و تحریف چهره امام دنبال می کنند که یکی از آنها مسئله تبرئه منافقین است.
این فایل خیانت مسلم به حضرت امام(ره) و حتی خیانت به شخص منتظری ساده لوح است که اگر بنا بر نبش قبر باشد و ایده های منتظری افشا شود، معلوم می شود که فاصله فکری ایشان با امام(ره) چه فاصله زیادی است.
اصولا ظرف هر زمانی را باید به زمان خود برگردانده و درباره آن قضاوت کنیم. یک آقایی نسبت به امام(ره) و جنگ حرف هایی داشت و البته بعدها از آن مواضع عدول کرد و تغییر عجیبی پیدا کرد.
نقل می شود این فرد می گفت چرا امام(ره) جنگ را ادامه می دهد و به ایشان بگویید که جنگ را ختم کند و جواب این خون ها را چه کسی خواهد داد؟
امام(ره) به این فرد جواب دادند که به این آقا بگویید همان جوابی که امیرالمؤمنین علی (ع) در قبال 70 هزار نفر تلفات در 3 جنگ جمل، صفین و نهروان به خداوند بدهند همان جواب را نیز من خواهم داد.
ما دو مسئله داریم که باید از یکدیگر تفکیک شود و مردم ما آن را بدانند. یک مسئله بحث دستیابی به قدرت دینی و حاکمیت دینی است که در آنجا همه اقدامات، نرم افزاری است و شما نمی بینید که هیچ یک از انبیا(ع) با تکیه بر سلاح به قدرت رسیده باشند. یعنی ابتدا باید فردسازی بکنند، بعد ملت سازی بکنند و سپس دولت سازی کرده و در نهایت امت سازی بکنند و همه رهبران نیز همین کار را انجام داده اند.
پیامبر اسلام (ص) در مکه فردسازی کرد و این افراد را به مدینه فرستاد و در آنجا ملت اسلام شکل گرفت. یعنی افراد اسلامی تبدیل به ملت اسلامی شدند و از ملت اسلامی نیز پیامبر (ص) ترکیبی به وجود آورد و به سمت مکه حرکت کرد و دولت اسلامی را شکل داد و سپس بعد از گسترش و استقرار آن امت اسلامی را شکل داد.
حضرت امام(ره) نیز از سال 42 فردسازی را شروع کردند و سپس در نجف و پاریس ملت سازی را شکل دادند و ملت انقلابی و اسلامی را ایجاد کردند و در 22 بهمن به مرور دولت اسلامی را مستقر کرده و به تدریج آن را به امت اسلامی تبدیل کردند.
امروز امت اسلامی ایران الگویی است برای جهانیان. من می خواهم بگویم که یک بحث، بحث دستیابی به قدرت است که به صورت نرم افزاری اجرا می شود.
پیامبر (ص) به حضرت امیر(ع) می فرمایند <<ولایت امت من بر توست ولی اگر با میل و رغبت به سمت تو آمدند قیام کن و مسئول آنها شو و الا آنها را رها کن>>
این یعنی حق نداری با تکیه بر سلاح به قدرت برسی. این گفته برای مرحله قبل از رسیدن به قدرت است اما اگر حکومت شکل گرفت و قدرت با رأی مردم ایجاد شد و در این زمان جریانی آمد و با حکومت دینی مقابله کرد، رهبری دینی وظیفه و تکلیف الهی دارد که با تمام قدرت و توان از دو مسئله پاسداری کند. اول اصل شریعت و دوم حکومت دینی. این جزء واجب ترین وظایف رهبران الهی است و همه رهبران الهی نیز این وظیفه را انجام دادند.
وقتی حکومت دینی شکل گرفت، دیگر رهبری نباید در برابر آن اغماض کند. حالا عده ای راه افتادند در کوچه و خیابان ها و مردم را می کشند، در برابر آنها چه کار باید کرد؟ البته این برخورد به صورت مرحله ای انجام می شود. مثلا حضرت علی (ع) در کجا با نهروانیان جنگیدند؟ حضرت علی (ع) مادامی که دست به خونریزی، جنایت و ارعاب در جامعه نزده بودند علیه آنها جنگ نکرد.
در این موضوع مرحله اول نصیحت، صحبت، توصیه و واسطه است. مرحله دوم مذاکره است که حضرت علی(ع) تمام این اقدامات را در برابر خوارج انجام دادند. وقتی قسمتی از بدن انسان دچار یک چرک مزمن شد عقل حکم می کند که خودت به پزشک مراجعه کنی تا پا یا دست تو را قطع کند تا دیگر اجزای بدن سالم بماند و هر منطقی این را می پذیرد.
وقتی جامعه علوی دچار یک جریان فاسد سرطانی مثل خوارج نهروان شد، حضرت علی (ع) چه کار باید می کردند؟ حضرت همه راه ها را طی کردند ولی زمانی که آنها به جنایت های مختلف دست زدند و به بهانه های مختلف جلوی مردم را می گرفتند و می پرسیدند تو طرفدار علی(ع) هستی یا نه و اگر می گفت طرفدار حضرت علی (ع) است او را می کشتند، حضرت علی(ع) با آنان برخورد کرد.
دقیقاً مانند همین رفتاری که داعش انجام می دهد و از افراد سوال می کنند طرفدار خلافت هستند یا چیز دیگری و فرد سوال شونده نیز چون نمی داند هدف این سوال چیست پاسخ می دهد و آنها او را همان جا می کشند.
شما در مصاحبه های منافقین نیز می بینید که به آنها گفته شده بود اگر فردی موتورش را به شما نداد می توانید او را بکشید یا چون فردی است که نماز جمعه می رود، حزب اللهی است، ریش دارد و متدین است می توان او را کشت. در این شرایط اگر حکومت دینی نتواند امنیت را برقرار کند در واقع ناکارآمدی خود را ثابت کرده است.
وقتی حکومت دینی شکل گرفت حاکم باید کارآمدی آن را اثبات کند.
اگر یک عده اراذل و اوباش مثل خوارج نهروان و منافقین راه افتادند و دست به قتل و غارت مردم زدند و فتوا صادر کرده و هر کجا صلاح دانستند مردم را بکشند دیگر اسم آن حکومت را نمی توان حکومت دینی گذاشت. حاکم اسلامی وظیفه دارد هم از دین حمایت کند و هم امنیت مردم را برقرار کند.

حضرت امام (ره) نیز همین روش را انجام دادند. ایشان در مدیریت رهبری خود کوچک ترین زاویه ای با اصول و مبانی پیامبر اسلام و حضرت علی (ع) نداشتند.
منافقین ابتدا با برخی مسائل انقلاب همراهی می کردند ولی به مرور زاویه پیدا کردند و ما می دیدیم که امام(ره) در ابتدا دائماً آنها را نصیحت می کردند.
** حکومت دینی نمی تواند <<شاه سلطان حسینی>> عمل کند
یکی از مصادیق بارز این نصیحت، رفتار امام(ره) در قبال بنی صدر است
حجت الاسلام سعیدی: در اینجا این سوال وجود دارد که امام(ره) کجا شخصی مثل بنی صدر را از بدنه نظام جراحی کردند، چقدر به بنی صدر توصیه کردند؟ ده ها جلسه با بنی صدر گذاشته شد و حمایت های جدی از سوی امام(ره) از وی صورت گرفت تا شاید اصلاح شود ولی وقتی این کار انجام نشد کار به جراحی رسید.
وقتی یک جریان نفاق در کشور شکل گرفت و با چاقو سر چهارراه ها ایستادند و بدون هیچ جرم و بهانه ای آدم کشتند، می خواستند نارسایی و ضعف حکومت دینی را نمایش دهند. در این شرایط حکومت دینی نمی تواند <<شاه سلطان حسینی>> عمل کند و باید قدرت خود را نشان دهد.
زمانی که جامعه نا امن شد و هیچکس در آن امنیت نداشت، در واقع جامعه دینی دارای ضعف است و امام(ره) برای اینکه صلابت نظام را نشان دهند آن روز چنین تدبیری را انجام دادند.
البته ممکن است همیشه چنین اقدامی صورت نگیرد، همانگونه که می بینیم امیرالمؤمنین(ع) فرمودند بعد از من اینگونه نباشد که شمشیر را بردارید و همه خوارج را از دم تیغ بگذرانید زیرا آدم هایی که دنبال حق هستند و در دام باطل گرفتار شده اند با آدم هایی که دنبال باطل هستند و بر باطل خود اصرار دارند با یکدیگر متفاوتند.
شما بحث قداست زدایی را در صحبت های خود مطرح کردید. ما می بینیم که بعد از انتشار این فایل صوتی، جنایات منافقین به طور کامل فراموش می شود و اکثر رسانه های غربی تلاش برای تخریب چهره حضرت امام را(ره) آغاز کردند.
نکته ای که وجود دارد درباره شکل گیری جریان نفاق در کشور است. جریانی مانند باند سید مهدی هاشمی را می توانیم یکی از پیچیده ترین جریانات نفاق در متن انقلاب بدانیم که متأسفانه توانست اثرگذار باشد.
بعد از 30 سال از اعدام سید مهدی هاشمی می بینیم که این جریان نفوذ، شاید به گونه ای دیگر در حال شکل گیری است. خطر ایجاد جریانی مانند سید مهدی هاشمی چقدر جدی است و چه باید کرد؟
حجت الاسلام سعیدی: بله دقیقا به نکته مهمی اشاره کردید. به نظرم می رسد که اعتماد السلطنه این صحبت را در جایی نقل کرده باشد. وی می گوید: <<اصلا نفوذ دولت روم در دستگاه اموی باعث شکل گیری یک جریان خاص در این حکومت شد.>> می گوید حتی زندانبانان معاویه نیز با زبان رومی صحبت می کردند.
او می گوید <<سِرجون>> همان کسی که مشاور معاویه است و بعد مشاور یزید می شود در واقع معرب <<سِرژیوس>> است که یک عنصر خارجی در دربار امویان بود.
اعتمادالسلطنه می گوید که حتی پیشنهاد و طرح شهادت امام حسین (ع) و قتل عام اهل بیت ایشان هم پیشنهاد همین عنصر جاسوس نفوذی رومی بوده است.
البته پیش از آن نیز مسئله <<اشعث بن قیس کندی>> و افرادی نظیر <<شبث بن ربعی>> وجود داشته است و به نظر می آید
برچسب: ،
ادامه مطلب


<<کسانی که ایمان داشتند و یهودیان و مسیحیان و صابئین (پیروان حضرت یحیی ) هر که به خدا و روز قیامت ایمان داشته و کردار نیک انجام داده باشد، چنین افرادی پاداششان در پیشگاه خدا محفوظ بوده و ترسی بر آنان نیست و غم و اندوهی بدیشان دست نخواهد داد....>> اما کمتر کسی یافت می شود که به ایمان و عمل خود صد در صد اعتماد داشته باشد. ولی با انجام برخی اعمال توصیه شده از سوی اهل بیت علیهم السلام می توانیم تا حدی نقصان اعمال خود را جبران کنیم. یکی از آن اعمال تلاوت سوره یس می باشد.
یس، و نام های دیگرش <<عزیزه؛ معمّه(شامل شونده)، مدافعه قاضیه(دفع کننده برآورده) سی و ششمین سوره قرآن است که مکی و دارای 83 آیه است.
از رسول گرامی اسلام روایت شده قرائت کننده این سوره نزد خداوند شریف خوانده می شود و این سوره برای قاری خود شفاعت می کند.
در روایتی دیگر از ایشان آمده: سوره <<یس>> در تورات <<معمّه: شامل شونده>> نام دارد چون خیر دنیا و آخرت را شامل حال قرائت کننده خود می کند و بلاهای دنیا و سختی های آخرت را از او دور می کند.
و نیز <<قاضیه: دفع کننده برآورنده>> نامیده می شود چون از قاری خود، هر بدی را دفع کرده و همه حاجت های او را روا می کند و قرائت آن سوره پاداشی برابر بیست حج دارد. و گوش سپردن به صدای قرائت آن، معادل با ثواب هزار دینار انفاق در راه خداست.(1)
در فضیلت این سوره از حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده: هر کس سوره <<یس>> را قرائت نماید مانند آن است که ده بار قرآن را ختم نماید.(2)
ایشان همچنین فرمودند: هر کس سوره <<یس>> را برای رضای خدا بخواند خداوند او را خواهد بخشید و اجری همانند 12 ختم قرآن به او خواهد داد و اگر برای مریض در شرف مرگی خوانده شود، به تعداد حروف این سوره 10 فرشته نزد او به صف شده و برای او استغفار کرده و شاهد قبض روحش بوده و جنازه اش را تشییع می کنند و بر او نماز گزارده و شاهد دفنش هستند. (3)
از جابر جعفی روایت شده که امام باقر علیه السلام فرمودند: هر کس سوره یاسین را در عمر خود یک بار بخواند خداوند به شماره تمام آفریده هایش در این جهان و آن جهان و آنچه در آسمان است به عد هر یک 2000 حسنه در نامه عملش ثبت فرماید و به همین مقدار از گناهان او محو سازد و دچار تنگدستی و زیان و بدهکاری و خانه خرابی نشود و بدبختی و دیوانگی نبیند و مبتلا به جذام و وسواس و دودلی و بیماری های مضر نگردد و خداوند سختی و دشواری مرگ را بر او آسان کند و خود متصدی و مباشر قبض روح او باشد و از جمله کسانی خواهد بود که خداوند فراخی زندگی او را به عهده گرفته و ضامن خوشحالی او هنگام مرگ گردیده و خشنودیش را آخرت تضمین کرده و همه فرشتگان آسمان و زمین را خطاب فرموده که من از بنده راضی هستم پس برای او آمرزش بطلبید.(4)
هر چیزی قلبی دارد و قلب قرآن سوره یاسین است. کسی که قبل از خواب یا در روز آن را تلاوت کند، در آن روز محفوظ بوده و روزی می خورد. و کسی که در شب قبل از خواب آن را تلاوت نماید، خداوند هفتاد هزار فرشته را بگمارد تا او را از شرّ شیطان رانده شده و هر آفتی حفظ نمایند؛ و اگر در فردای آن شب بمیرد، خداوند او را به بهشت می برد و سی هزار فرشته به هنگام غسل او حاضر می شوند که همگی برای او استغفار می نمایند و با استغفار برای او، تا قبرش او را تشییع می نمایند؛ و هنگامی که وارد قبرش می شود، آن فرشتگان در داخل قبر او عبادت می کنند و ثواب عبادت آنان برای او خواهد بود؛ و به اندازه وسعت دید چشمهایش، قبرش را وسعت می بخشد؛ از فشار قبر ایمن خواهد بود؛ و دائما از قبرش تا پهنه آسمان نوری می درخشد تا هنگامی که خداوند او را از قبرش خارج نماید.
و هنگامی که او را از قبرش خارج نمود، فرشتگان پیوسته با او هستند و او را بدرقه کرده با او صحبت نموده، به چهره او لبخند می زنند و او را به تمامی خیرات مژده می دهند. و بدین ترتیب، او را از پل صراط و میزان عبور داده و به گونه ای او را به خداوند نزدیک می نمایند که کسی نزدیکتر از او به خدا نباشد، مگر فرشتگان مقرّب خدا و پیامبران فرستاده او. (5)
پی نوشت ها:
(1) مجمع البیان،ج8، ص254
(2) الدر المنثور، ج5، ص 256.
(3) مجمع البیان، ج8، ص 254.
(4) درمان با قرآن، صص82-79
(4)الدعوات، ص215
(5) ثواب الأعمال و عقاب الأعمال/ ترجمه بندرریگی، ص 238

به نقل از دفتر حفظ و نشر آثار آیت الله العظمی سیدعلی خامنه ای؛ متن بیانات مقام معظم رهبری در ابتدای درس خارج فقه منتشر شد که به شرح ذیل است:سایت دکتر محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور سابق، متن جدیدترین اظهارات وی را منتشر کرده که در جمع اهالی قلم ایراد شده است.
متن سخنان احمدی نژاد در جمع اهالی قلم دوشنبه ( ۱۵ شهریور ۱۳۹۵):
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه والنصر واجعلنا من خیر انصاره و اعوانه والمستشهدین بین یدیه
همه ی مشکلات از این جا است که نمی دانیم که هستیم و چه باید باشیم. چه کار می خواهیم بکنیم و چه کار باید بکنیم؟ این ها سوالات اصلی است. یک نفر آقای اوباما را گیر بیاندازد و سوال بکند:rdquo; انتهای این مسیرت چیست؟ کجا می خواهی بروی؟rdquo; اگر سه تا سوال پشتِ سر هم بپرسی، دستش بالا می رود. این قله آرمانی را باید هم به خودمان و هم به دیگران یادآوری کنیم. اصلا چرا پنج بار نماز می خوانیم؟ به نظرم نماز، یادآوری آن قله آرمانی است. کجا باید برویم! اصلا تا آن قله آرمانی ترسیم نشود، بقیه فعالیت ها بی معناست. شما ندانی کجا و از چه راهی بروی و چه طور بروی بی معناست دیگر! از چه راهی بروی و چطوری بروی؛ متأثر از این است که کجا می خواهی بروی. خودش را گم کرده یعنی چه؟ چون قله آرمانی را گم کرده است، خودش گم شده است. نداند کجا می خواهد برود، گم شده است دیگر. مهم نیست چقدر تلاش کند و کجا برود دیگر. البته این قله آرمانی ظرفیتِ ایجادِ وحدت و هم افزایی اش خیلی بالاست. هرچقدر این قله آرمانی بالاتر باشد، ظرفیت وحدت آفرینی اش بیشتر است.
شاید در یک جلسه ای گفتم، ما سال گذشته در مشهد بحت می کردیم، دو سه تا از بچه های خودمان، بچه های خوب، جامعه شناسی می خواندند، علوم سیاسی می خواندند، گفتند:rdquo; آقا آرمان ها را که مطرح می کنی، دعوا درست می کنی. جنگ درست می کنی. اختلاف درست می شودrdquo;.من گفتم کاملا برعکس است. جنگ، اختلاف و دعوا برای اهداف پایین و کوچک است. هدف هرچقدر بزرگتر باشد، ظرفیتِ وحدت آفرینی اش بیشتر می شود. وحدتِ جهانی درست زیرِ پرچم بالاترین آرمان های الهی و انسانی شکل می گیرد. به همین خاطر می گوییم وقتی امام بیاید و حقیقتِش آشکار بشود، بزرگترین وحدت تاریخ شکل می گیرد.
بالاخره امام خودش بالاترین قله آرمانی است و راهِ رسیدن به قله آرمانی هم دوباره خود امام است. اصلا همه چیز امام است دیگر. اگر من الان به شما بگویم همه چیز خداست، کسی شک نمی کند دیگر. شک می کند؟ سوال برایش پیش می آید؟ خب، خدا کجاست؟ دسترسی تان به خدا کجاست؟ می توانی به ذات خدا دسترسی پیدا کنی؟ توضیح بده! دسترسی و اشرافی نیست. ما که نمی توانیم به خدا اشراف پیدا کنیم. اما می توانیم رابطه را قطع کنیم؟ می توانیم نشناسیم؟ به میزانی که معرفت به خدا پیدا کنیم به همان مقدار هستی پیدا می کنیم. به همان مقدار هستیم و وجود پیدا می کنیم! به همان مقدار بالا می رویم. خب ما اشراف نداریم. چطور می توانیم معرفت پیدا کنیم؟ می گویند از آیات بشناسید. خب بالاترین تجلی و آیه امام است دیگر. پس امام را بشناسیم.
همینطور که شیطان می آید قله آرمانی را دور معرفی یا دست نیافتنی معرفی می کند یا ذهن و دل را به جای دیگری غیر از او معطوف می کند؛ در مورد امام هم همین کار را می کند. دیدید که یک امامی را معرفی می کند، اولا خیلی دور است. بعد هم انتهای خشونت و همه چیز است و نمی شود ارتباط برقرار کرد. این کار شیطان است. مگر خدا خودش نفرموده است که:rdquo; نحنُ أَقرَبُ إِلَیهِ مِن حَبلِ الوَرِیدِrdquo;. خدا می گوید من از این رگِ گردن به شما نزدیک ترم! به همین نسبت هم مهربان ترم. خدایی که از هر مادری مهربان تر است. برای اینکه مادر تجسم مهربانی است. خب خدایی که از حبل الورید نزدیک تر است، تجلی خدا دور از انسان است؟ خیر! نزدیک است. امام هست ولی ما نیستیم!
بحث می کنند برخی از آقایان علما و می گویند ظهور دو نوع است. یک ظهور عام است. یعنی امام می آید در جایی قرار می گیرد همه با چشم او را می بینند. یک ظهور خاص است که این برای تک تکِ آدم ها می تواند اتفاق بیافتد. حالا این ظهور خاص هم دو نوع است. یکی این است که می گویند می رویم یک جایی چله می گیریم، امام را می بینیم. این به یک معناست و چیز بدی هم نیست. افرادی هستند می روند در چله و بعد امام را هم می بینند ولی نمی دانند چه بگویند! شنیدید زیاد که امام وقتی از پیش آنها می رود تازه می فهمند امام بوده است. بعد نقل می کنند که امام است.اما یک ظهور خاصی هم هست. خیلی لطیف تر و عمیق تر از این هست که در دسترس همه باشد. آن هم ظهور حقیقتِ امام در ذهن و دل و اندیشه انسان است. چقدر سنخیت پیدا کردیم با امام! چقدر معرفت پیدا کردیم به معرفتِ امام؟ همان قدر امام برای ما ظهور پیدا کرده است. وقتی می گوییم ظهور همه در فیزیک می روند!
حالا زمان امیرالمومنین علیه السلام، ایشان کجا بود؟ کوفه. ایرانیان عاشق و پیروی امام بودند. امام را با چشم ندیده بودند ولی امام را فهمیده بودند. به همان میزان امام در وجودشان ظهور کرده است. باید امام در وجودمان ظهور کند.
یک مشکلی داریم تا بگوییم امام، سریع می گویند آقا این ادعا کرده امام زمان را دیده است! بعد هم یک روایت می خوانند که او کذاب است! که حالا آن روایت یک معنی دیگر دارد. نمی خواهم وارد تفسیر آن روایت شوم.مگر ما پیغمبر را دیدیم که به او ایمان آوردیم؟ اگر شما عمیقا عاشقِ پیغمبر باشید معنی اش این است که باید حتما فیزیکِ پیامبر را دیده باشید؟ یا باید در وجود تجلی کند؟
غیر از خدا چیزی در عالم وجود دارد؟ یک پله بیاییم پایین تر، غیر از امام چیزی نیست. راهی نیست! راهی برای زندگی کردن نیست. راهی برای هست بودن، نیست! فکر می کنم سالِ هشتاد و سه بود یا هشتاد و چهار، یک کنگره مهدویت برپا کردیم، عنوانش rdquo; تنها راهrdquo; بود.تنها راه! راه دیگری نیست برای انسان. از کجا برسیم؟ از خودت! همین در درون خودت عمیق شو و به او برس. نمی گویم بروید سراغ عرفان های مسخره بازی. اگر حقیقت خودت را بشناسی امام و خدا را شناختی.
این ها تذکرهای من به خودم بود. دو سه تا نکته عمومی عرض کنم. می دانید که اصلا اساسِ شکل گیری جامعه، اساسِ حرکتِ انسان ها، باورها، فهم ها و معرفت هاست. کسی که اهلِ قلم است دارد باورها و معرفت ها را شکل می دهد. و این بنظر من بالاترین، زیباترین، موثرترین و ماندگار ترین کار است. شنیدید که :rdquo; مداد العلماء افضل من دماء الشهداءrdquo;.خیلی مهم است! اندیشه ی برتر، عرضه یک اندیشه برتر، ارزشش از خون دادن در راهِ خدا بالاتر است. شهید جامعه را احیاء می کند. اندیشه چکار می کند؟ اندیشه شهید می سازد! پس کارتان خیلی بالاست.خیلی ارزشمند و والاست. قدر خودتان و کارتان را بدانید.
اما در این کاری که می خواهید انجام بدهید، دو سه تا نکته را باید حواستان باشد. اول همان قله آرمانی یادمان نرود. درثانی ما برای چه داریم این کار را می کنیم؟ نقطه ی عزیمتمان کجاست و انگیزه مان چیست؟ این خیلی مهم است. برخلافِ این صف بندی هایی که در دنیا مثل حزبِ دموکرات - حزب جمهوری، جناحِ فلان - جناح فلان شده و من می گویم سر و ته یک کرباس هستند و فرقی نمی کند. نقطه ی فرق، نقطه ی عزیمت است. برای چه؟ دنبال چه هستیم؟
خیلی ها در فعالیت های اجتماعی بدون اینکه خودشان بخواهند، مقصدشان کسب قدرت است. دنبال آن جا هستند. حالا کسبِ قدرت لزوما به معنای رسیدن به یک پستِ سیاسی نیست. مراتب و اشکال دارد. شما بهتر از من می دانید. اما یک بخشِ دوم این است که انگیزه تحرکات اجتماعی، اصلاح گری است. آقا می خواهیم وضع درست شود. می خواهیم توحید و عدالت حاکم شود و انسان ها نجات پیدا کنند. ما می خواهیم زور، ظلم، تبعیض و تحقیر از بین برود و همه آزاد باشند. همه با کرامت و عزیز باشند. اصلا این دو رویکرد همه چیزش با هم متفاوت است. در رویکرد اول، صف بندی ها به خود برمی گردد. چه موضعی نسبت به من دارد؟ نظرش نسبت به من چه بود؟ آن روز در فلان صحنه چه گفت و چه کرد؟ اصلا رفتارش چه اثری روی خواست من دارد؟وقتی به قدرت رسید تازه باید انتقام بگیریم! زدی؟ حالا من هم برایت دارم. یکی زدی، دوتا می خوری! مسموم است دیگر. فضای رسانه ای ما الان چگونه است؟ فارغ از آن جناح بندی هایش، مسائل شخصی هم هست دیگر. زدی! حالت را می گیرم!اگر کسی برود با ام الفساد عالم بجنگد و شکستش هم بدهد ولی مقصدش خودش باشد نه اصلاح گری، این حتما ضد ارزش است! یک طاغوت و فرعون رفته و یکی دیگر آمده! قیافه ها که مهم نیست. فرقی نمی کند. فرعون همان است. قیافه، قالب، وزن و هیکل ها مهم نیست. داخلش مهم است و الا در یک چرخش عالم، همه صورت ها کنار می رود. انسان از همه صورت ها، رنگ، نژاد، صوت، لحن و... خلع می شود. همه اینها می رود کنار و آنچه در دل هست می ماند.
عزیزانِ من! من که کسی نیستم اما بنظر می رسد که ما اصلا دنبالِ انتقام گیری و له کردن و... هستیم. این ها را بزن کنار تا برای ما جا باز شود! این ها خیلی کوچک است. اگر مقصد اصلاح گری شد، آن وقت پیغمبر به هند جگر خوار هم می گوید باش ولی جلوی چشم من نیا! که البته این خودش به نظر من بزرگترین مجازات است.تازه روزی که پیروز می شود یک عده می گویند: rdquo; الیوم، یوم الملحمهrdquo;. اما او می گوید مرحمه! آمدیم نجات دهیم نه که سوار شویم!
این خیلی مهم است. ادبیات را عوض می کند. نوعِ نگاه را عوض می کند. وقتی عوض شد نگارش را هم عوض می کند و بعد جوشش درونی و اندیشه ها را هم عوض می کند. باید همه انسان ها را دوست داشته باشیم. یادتان باشد با هیچ شخص به ماهو شخص، دشمنی نداریم. ما با یک رفتار و اندیشه مشکل داریم. این اندیشه و رفتار غلط است نه فلانی! خب او اگر رفت چه؟ اگر در کنار دست خودمان آن خصوصیات حلول کرد چه؟ باز هم با او برخورد می کنی؟باید مشفقانه، اصلاح گرانه و دعوت کننده برخورد کنیم نه آن که منکوب کنیم. بله در مورد طاغوت ها و دشمنانِ بشریت باید یک جایی غلظت نشان دهیم و لازم است ولی همه جا لازم نیست. برای او هم همه جا لازم نیست و اصل بر دعوت برایِ هدایت است. اصلا پیام هدایت برای ناس هست. البته اگر کسی خواست سدِ راه عدالت شود با او جنگ هم می کنیم ولی این حداقل ضرورت است. اصل نیست. یک سیاست کلی و اصلی نیست. آن دعوت همه چیز است.
نکته بعد تکیه بر اشتراکات است. اگر بخواهیم جذب کنیم باید بر نقطه ی اشتراکات دست بگذاریم. محال است تکیه کنید روی نقطه ضعف دیگران و بعد انتظار همگرایی و پذیرش داشته باشید! پیامبر اکرم (ص)با یک عده ای رد می شدند درحالی که سگی افتاده و مرده بود. هرکسی عیبی گذاشت روی سگ و پیامبر گفت: عجب دندان هایی!ببینید این درسِ زندگی اجتماعی است. یک صحنه نیست که گذشت و رفت. می گوید به یک سگ هم که می رسی آن نقاط مثبت را ببین. حالا شما در جامعه می خواهید همگرایی درست کنید. اولا به شما بگویم ارزش ها و آرمان های الهی فقط در سایه وحدت عمومی و اراده عمومی محقق می شود.
پس هرچقدر تلاش کنیم وحدت درست کنیم به نفعمان است. آن هایی که همیشه دنبال صف بندی، بهم زدن، له کردن و جناح بندی هستند، این ها در نقطه ی مقابلِ آرمان های الهی هستند چه بخواهند یا نخواهند. سعی کنیم وحدت و همدلی درست کنیم. خیلی از این دسته بندی ها کاذب و ساخته شیطان است. خیلی ها قربانی هستند و ما نباید به رسمیت بشناسیم. طرف معتاد شده می گویند آقا با او برخورد نکن! خود او قربانیست. حالا در حوزه ی سیاسی و اندیشه ای که قربانی خیلی زیاد است. برای اینکه کانال های اطلاع رسانی انحصاری و یک طرفه است. بمباران و جنگ روانی است. بمباران می کنند. خب بالاخره او هم عمیق نیست و صد خبرِ یکنواخت به او می دهند. قبول می کند و دو کلمه هم او می گوید. خارج از دایره قرار بگذاریمش؟
اما آدم گاهی می خواهد دلِ خودش را خالی کند! من باید این مطلب را بزنم و این آقا را بسوزانم!عیب ندارد ولی در این سازندگی نیست. زحمت کشیده می شود ولی رشدی ایجاد نمی کند. باید دنبال رشد باشیم. همه را باید دوست داشته باشیم. اگر فردا آمدند گفتند همه هفت میلیارد یکجا آمده اند تسلیمِ پرچمِ توحید شده اند، باید خوشحال شویم یا ناراحت؟ بین خود و خدا، رقیبِ سیاسی مان فردا آمد گفت آقا من این خط را دیگر قبول دارم، ما خوشحال می شویم یا ناراحت؟ خیلی وقت ها ناراحت می شویم می گوییم بی معرفت آمد جا را تنگ کرد! پس از فردا ما چه؟
این ها اتفاق میافتد. من دیدم! دیروز جلسه ای بود و خانواده شهدا آمده بودند. یک برادری یکدفعه گفت برای کوریِ چشمِ دشمنان فلانی یک صلوات بفرستید. صلوات هم فرستادند. من گفتم آقا صلوات را می خواهی بفرستی بگو برای باز شدنِ چشم! خدا چشم ها را باز کند. همه بیدار بشوند. چرا کور شوند؟ همه احیاء شوند.
ده سال بدترین تهمت ها را به تو زده، به زندان انداخته تو را، له ات کرده است اما امروز برگشته، اما می گوییم بی معرفت برگشت نگذاشت حالش را بگیریم!چقدر کلمات بزرگانِ ما زیباست. می گوید در عفو لذتی است که در انتقام نیست. عفو کردی بالا می روی. او هم بالا می رود
اگر این را بخواهیم در یک کلمه خلاصه کنیم، به خدا عزیزان، انسان با اخلاق زنده است. اصلا مکتب با اخلاق زنده است. ارزش های انسانی با اخلاق زنده است. پیامبر با اخلاقش زنده بود. اصلا معرفت پیامبر از طریقِ اخلاقش به انسان ها منتقل شد نه از طریقِ استدلال. شما چقدر سراغ دارید پیامبر نشسته با کسی بحث کرده باشد؟ اما زیاد دارید که محبت، عزت، احترام و نوازش کرده است. طرف رفت در شهر به امام حسن ( ع ) رسید و شروع به فحش دادن کرد. نمی دانست امام حسن است. همه حرفش را زد. امام حسن گفت: مشکلت چیست؟ جا نداری؟ گرسنه ای؟ تشنه ای؟ در خانواده ات مشکل داری؟ من چه کمکی می توانم به تو بکنم؟ من همان هستم که یک ساعت داری بهش فحش می دهی!این طرف را نابود کرد. اصلا آن شخصیتِ کاذب و غیر انسانی اش را منهدم کرد. رفت و جایش یک چیزِ دیگر گذاشت!
من به نظرم دوستانِ ما، برادران و خواهرانِ عزیزِ ما که دست به قلم می برید، هدف ارشاد است. حتی وقتی نقد می کنید. ما حق نداریم راه را بر هیچکس ببندیم. طوری حرف نزنیم که این دیگر امکان بازگشت ندارد. حق نداریم. آخر به چه حقی ما می توانیم به خودمان اجازه دهیم؟یادم است بعد از انتخاباتِ هشتاد و هشت ما رفتیم خدمتِ بعضی از این آقایان گفتیم آقا بالاخره این یک مشکلی در جامعه است و باید درمانش کنیم. هر دفعه یک پرچم بلند می شود و سیزده، چهارده میلیون پای ثابت دارد. این برای کشور خطرناک است. اصلا دو قطبی است و جامعه دو بخشی می شود و ممکن است در آینده مشکلات سنگینی ایجاد شود. این را باید یک طوری حلش کنیم. چیست مشکل؟ مشکل از آن هاست؟ از ماست؟ مشکل اعتقادی است؟ رفتاری است؟ برخوردِ بدی شده است؟ ضعفی در جایی هست؟ بی توجهی ای شده است؟ خواسته حقی هست که جلویش گرفته شده است؟ چه هست؟ بالاخره ده ها احتمال است.یکی از آن عزیزان گفت آقا دیگر ول کن این ها خراب شدند رفته و تمام شده است.من گفتم متوجهی چه می گویی عزیزِ من؟ یعنی سی و خرده ای سال از انقلاب گذشته است. چهارده میلیون رای دهنده یعنی با خانواده هایشان بیست و پنج میلیون جمعیت فاتحه؟ پس کارمان تمام شده است و باختیم! ما گفتیم هفت میلیارد را می خواهیم پایِ این پرچم بیاوریم. وقتی می گویی خراب شده اند یعنی باید پاکشان کرد.
بعد گفتم یک نگاهی به خودمان بیاندازیم. ما اشکال نداشتیم؟ ضعف نداشتیم؟ بد برخورد نکردیم؟ چرا فکر می کنیم ما مطلقیم؟ چون یکی از من بدش آمد می گویی بی دین! از تو بدم می آید می گویی ضد ولایت فقیه! آقا من تو را قبول ندارم! نه اینکه آن شصت کیلو، هفتاد کیلو، نود کیلوی تو را قبول ندارم! آن فکرت را قبول ندارم. اینجا حوزه، حوزه اندیشه و نظر است. تبر که نیست بزنی درب و داغان کنید. باید بنشینی و قانع کنی! با فرمان هم درست نمی شود. نخیر انسان است و باید قانع بشود. باید باور کند. استدلال می خواهد.
وقتی آدم در عرصه ی اجتماع می آید باید یک فهم کلان از فرآیندها داشته باشد و الا تشخیص تکلیف برایش سخت می شود و الا صد تا حق جلوی ماست اما کدام اولویت دارد؟ خیلی وقت ها در ظاهر در تناقض هستند، کدام اولویت دارد؟ بالاخره ما می خواهیم در صحنه اثر بگذاریم. بله باید حق بگوییم و تبیین کنیم اما صد تا حق وجود دارد، شما کدام را انتخاب می کنید؟ حرف درست است. من نمیخوام قضاوت کنم ولی جایش این جاست؟ انقدر حرف های درست هست که خانواده ها را متلاشی می کند. مگر واجب است که حرف بزنی؟ واجب آن کلامی است که به دنبالِ اصلاح گری باشد.
به شما بگویم خیلی وقت ها دفاع از حقِ خود، از اولویت خارج می شود. یکی از حقوق جامعه وحدت است و دچار تفرقه می شود. تفرقه شد خون ها ریخته خواهد شد! برای همین امیرالمومنین علیه السلام بیست و پنج سال سکوت می کند. نمی توانست حق بگوید؟ از امیرالمومنین علیه السلام بالاتر چه کسی می تواند حق بگوید؟ تشخیص حق بدهد؟ نمی توانست بزند و از بین ببرد؟ اسدالله است! امام و مظهر تام قدرت الهی است. کسی حریف او نیست ولی بنا بر این نیست. بنا بر هدایت و اصلاح است. باید آدم ها بیایند و انتخاب کنند. سکوت می کند! فحشش می دهند، همسرش را کتک می زنند، بچه اش را می کشند ولی سکوت می کند. این نیست که همه چیز را باید بگوییم. بله فهم و درک مسائل، مراتب است. ممکن است برخی خواهران و برادرانِ ما از من خیلی عمیق تر بفهمند ولی این معنایش این نیست که هر چیزی را هر جایی باید گفت.
امروز ما در یکی از پیچیده ترین دوران تاریخ بشر بسر می بریم.شرایط بسیار حساس است. خدای نکرده یک اشتباه ممکن است برای صد سال جریان انقلابی توحیدی را در عالم منزوی کند و آسیب بزند. البته به شما بگویم به فضلِ الهی روند خیلی خوب است. البته تبعات منفی که در جامعه داریم، فشاری که دارد به مردم وارد می شود، فشار اقتصادی خیلی سنگین است. خیلی سنگین است. من یادم نمی آید در این چهل پنجاه سالِ اخیر اینطور فشار بوده باشد. برخی می گویند مردم، خانه و ماشین دارند. آقا فشار نیست! فقر و رفاه نسبی است. بدتر از فشار اقتصادی، فشارِ عاطفی و روحی است. یک موقع فشار روحی سنگین است ولی امید رو به جلوست. مردم می بینند آن هایی که دست اندرکار هستند جلو می روند، فداکاری می کنند، راه را باز می کنند، همت می کنند و از عزت مردم دفاع می کنند. اگر فشار اقتصادی را تحمل می کند یک چیز بالاتری گیرش می آید. ولی اگر ببیند آن بالاتر هم دارد اتفاقاتی می افتد، تحقیر می شود.
این فشار احساس تحقیر خیلی بدتر از فشار اقتصادی است. شما می گویی فشار اقتصادی را تحمل می کنم. می روی یک جایی می بینی یک نفر دارد منت می گذارد. گرسنگی را تحمل می کنی می گویی برو بابا! برو دنبال کارت زیر بار منت نمی روم! یعنی آن تحقیر سخت تر است. گرسنگی را تحمل می کند اما زیرِ بار منت نمی رود. این دومی، فشارش به مردم خیلی بیشتر است که آقا نداریم، بدبختیم، بیچاره ایم و بعد یکدفعه می بینیم این پشت یک چیزهایی هست. من چون از این طرف فکر می کنم که فشارِ روحی و عاطفی به مردم خیلی زیاد است. شما مسابقه گذاشتید همدیگر را برای آن صندلی له کنید و حواستان نیست چه فشاری به مردم می آید. این مردم جان، زندگی، حیثیت، عمر و بچه هایشان را دادند تا شما آن جا نشستید.
اما به فضلِ الهی روند خیلی خوب است. این روند خوب مستلزم این سختی ها نبوده است. این که بشریت به قله کمال برسد، مستلزم زمین خوردنِ یک عده نیست. اما اینکه زمین می خورند برای عملکردِ خودشان است. بخاطر عملکردهای خرابشان، این فضا را بر مردم تحمیل کردند. اما روند خیلی روندِ خوبیست. بین خود و خدا شما در جامعه ارتقای معرفت را نمی بینید؟ عمق فهم سیاسی- اجتماعی را نمی بینید؟ هر روز دارد عمیق تر می شود. اصلا مردم دارند آزاد می شوند. از خیلی قید و بندها و اسارت هایی که فکر نمی کردیم اسارت است. دارد می زند بیرون و آزاد می شویم. روند عالیست. به سرعت به سمتِ مقصد حرکت کرده و به فضلِ الهی خیلی زود این بساط طاغوت از دنیا جمع می شود. اینکه الان نگاه می کنیم به سیستمِ آمریکا خیال می کنیم این آهنین است. نخیر! من از روی اطلاع به شما می گویم آنقدر داخلش پوسیدگی درست شده است که فقط تلنگر می خواهد.
یک مرد می خواهد یک سیلی بزند. منظورم فیزیکی نیست. پرده را بیاندازد پایین، واقعیتِ آن در چشمِ بشریت مشخص شود. کارشان تمام است. خیلی وحشت دارند. این که می بینید در کل دنیا می روند در یک کشورِ دور هم وقتی یک نفر یک حرفِ آزادی آفرین می زند، حرف حقیقی می زند، آمریکا بسیج می شود برود آن جا و او را له کند؛ این نشان دهنده قدرت نیست. نشان دهنده آسیب پذیری اش است که آن یک دانه هم این را می ترساند. به خدا کارشان تمام شد. الکی دارند دست و پا می زنند.اصلا متوجه نیستند. اصلا نسیم نیست و طوفان است. یک جاروی بزرگی درست کرده اند، ابعادش کلِ کره زمین است، به اندازه ی عرض کره زمین که فقط ناخالصی ها را جمع می کند. به نظرمدارد یک اتمام حجتی در دنیا اتفاق می افتد.
یعنی آن اتمام حجت برای بوش که اتفاق افتاد. دعوت شد، حقیقت برایش گفته شد ولی گوش نکرد. برای این جا هم این فریادی که مستضعفین می کشند، نشستند و نقشه کشیدند که جریانات انقلابی را متهم به فساد کنیم. اولش هم از ایران شروع کردند. همان نقشه را برای ایران داشتند اما خداوند متعال ترتیبی داد این ها فکر کردند تمام شده است دیگر. گفتند مرده اند! بعد یکدفعه دیدند این مرده ها دارند در مسابقه دو هم شرکت می کنند و جلو می زنند. وحشت کردند. این طراحی را دارند. بلافاصله بعد از ایران سراغ آقای چاوز رفته و بنده خدا را کشتند. یک سناریو هست و چیز دیگری بلد نیستند. کار شیطان از اول تاریخ یکی بوده است. تنها شکلش عوض شد. ولی به فضلِ الهی هم در ایران، آمریکای لاتین و آفریقا شکست خواهتد خورد.
گفتیم آمریکا از بین رفتنی است. گفتند مردِ حسابی ادعاهایی می کنی! گفتم نه این حرف خدا، قرآن و پیغمبر است. تمدنی که سی یا چهل سال قبل افتخار می کردند زیر بلیطش باشند، به او تکیه کنند یا همرنگ آن باشند به جایی رسیده است که برای پیشبرد منطقش از سلاح استفاده می کند. این تمام شده است! سوختِ تاریخی اش تمام شده است و برای بشریت نفعی ندارد. وقتی همه اش شد ضرر شد، سنت الهی است که از بین برود.الان هم همین طور است.
ما بعضی چیزها را می گوییم که ظاهرِ شوخی دارد ولی حواستان باشد این ها تعریف از شخص نیست. نشانه ها را می خواهم بگویم. هرجای دنیا که می روی می گویی احمدی نژاد، اکثرِ مردم طرفدارش هستند. طرفدارِ این شصت هفتاد کیلو هستند؟ نخیر! من که بارها گفتم عددی نیستم. خاک پا هستم. اما طرفدار آن پرچمی هستند که با این اسم بلند شد. طرف دارد مخالفتش را با نظم موجود عالم با این اسم نشان می دهد. الان افرادی که از کشورهای گوناگون می آیند تقریبا همه یک حرف می زنند. می گویند آقا در کشور ما اسم تو خیلی هست. ولی من که اصلا عددی نیستم. معنایش این است که آن پرچم خیلی طرفدار دارد و مردم دارند با این اسم، حالِ استکبار را می گیرند! اصلا یک دگرگونی معرفتی در دنیا اتفاق افتاده است. همین نامه ای که به آن آقا فرستادیم. در اینجا یک مشت چیز دادند به ما که واقعا مهم نیست. چون هدفِ نامه این بچه بازی ها نبود. ولی می دانید در سطحِ بین الملل هیچ رسانه ای نبود که تیتر یک نزند؟ دویست تا کشور هرکدام چند خبرگزاری نامه را بازنشر دادند. در شبکه های اجتماعی منتشر و در خود آمریکا بحث های گذشته ما زنده شد. این نامه محاکمه تاریخی نظام سلطه در یک صفحه و چهار جمله بود.
عزیزانم ما وظیفه خودمان را خوب انجام دهیم. همان حالت دعوت، مهربانی و محبت باید باشد. به خدا خوب است آدم دشمنش را هم دوست داشته باشد و از سقوط دشمنش خوشحال نشود. آقا آبروی یک نفر رفت، خوشحالیم؟ دیدی پرونده اش زده شد و آبرویش رفت. از این که نباید خوشحال بشویم! البته یک جایی حقی اثبات می شود باید خوشحال بشویم. حقانیت یک برادری بعد از هفت ماه و نیم که بردند آنجا و معلوم شد هیچ چیزی وجود ندارد، اثبات شد. خداروشکر خوشحالیم. اما یک کسی از حیثیت ساقط شد چرا گوش ندادی؟ چرا رفتی در آن وادی؟ چرا رفتی در وادی شیطان، دنیا پرستی و دنبال پول افتادی و خطا کردی و از جیب ملت برداشتی؟ تو هم مثل بقیه مردم. اگر کم هست با هم می خوریم. زیاد هم بود با هم می خوریم. چرا فکر کردی تو برتری؟ چرا دروغ گفتی به مردم؟
خدا هفت میلیارد را برای بالاترین جای بهشت خدا خلق کرده است. چرا از این اوج می روی پایین؟ من در جیرفت گفتم هر یک نفر که جا می ماند به اندازه ی سهمش در استقرار عدالت و ارزش ها در جامعه ضعف درست می کند. باید هر هفت میلیارد بخواهند. در ترافیک تهران حتی یک راننده درست کار نکند به اندازه همان یک نفر اشکال درست می کند.
از همه شما تشکر می کنم.
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

در کتب کلاسیک مهمترین کارکرد فرهنگ انسجام بخشی و ایجاد وفاق اجتماعی مورد توجه متفکران قرار گرفته است و حفظ و تداوم الگو ها وظیفه ی نظام فرهنگی ذکر گردیده است. به عقیده ی عمده ی اندیشمندان این حوزه، فرهنگ مجموعه ای از ارزش ها و باور های خاص هر جامعه را در بر می گیرد که حفظ و باور به آن، نقش حیاتی و تعیین کننده ای در تداوم جامعه ایفا می کند. فرهنگ جامعه با تاکید گذاردن بر برخی ارزش های خاص، فرد را به عمل به یک شیوه ی رفتاری به خصوص ترغیب می کند، شیوه ی رفتاری که تداوم آن نظام اجتماعی را یاری می رساند.
معرفی چند تن از دشمنان و قاتلان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و سرنوشت شوم آنان در این جهان را در این گزارش بخوانید.
- ابن حوزه
عبدالله بن حوزه تمیمی، از هتاکان لشگر عمربن سعد در کربلا که مورد نفرین امام علیه السلام قرار گرفت. وی از قبیله بنی تمیم بود که نامش <<ابن جوزه>> در برخی نقل ها و <<تیمی>> هم آمده است.
معرفی چند تن از دشمنان و قاتلان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و سرنوشت شوم آنان در این جهان را در این گزارش بخوانید.
- ابن حوزه
عبدالله بن حوزه تمیمی، از هتاکان لشگر عمربن سعد در کربلا که مورد نفرین امام علیه السلام قرار گرفت. وی از قبیله بنی تمیم بود که نامش <<ابن جوزه>> در برخی نقل ها و <<تیمی>> هم آمده است.
روز عاشورا، آن زمان که لشگر بنی امیه به سپاه امام حسین علیه السلام حمله کرد، ابن حوزه، مقابل لشگر رفت و امام علیه السلام را چند بار با لحن بسیار تند و خشن صدا زد. حسین علیه السلام، در مرتبه آخر جلو آمد. و فرمود چه می خواهی؟ او گفت: ابشربالنار <<بشارت باد ترا به آتش دوزخ>>
امام علیه السلام فرمود: او کیست؟ گفتند: ابن حوزه تمیمی. آنحضرت گفت: دروغ گفتی من نزد پروردگارم می روم که مهربان است و شفاعتش پذیرفته؛ آنگاه حضرت، او را نفرین کرد و فرمود: خدایا او را به آتش دوزخ ببر.
ابن حوزه خشمگین شد و خواست اسبش را به طرف حضرت بجهاند که اسبش چموشی کرد. و او را از پشت خود انداخت، بطوری که پای چپش در رکاب بود و پای دیگرش واژگون که مسلم بن عوسجه یکی از اصحاب امام علیه السلام، بر وی تاخت و شمشیر به پای او زد و پایش از تن جدا شد. اسب همچنان می دوید و سر او را به هر سنگ و کلوخ و درختی کوبید تا مرد. و روحش به آتش دوزخ رفت.
سپس آن حیوان بر او بگردید و با سم آنقدر او را کوفت و پاره پاره کرد تا اینکه به جز دو پا چیزی از او نماند.
منابع:
1- منتهی الامال
2- نفس المهموم
3- فرهنگ عاشورا
- اخنس بن مرثد حضرمی
از عناصر خبیث در لشکر عمر بن سعد در کربلا که عمامه امام حسین علیه السلام را ربود و جنایات دیگری نیز مرتکب شد.
نامش را (احبش بن مرثد بن علقمه حضرمی، احبش بن یزید، اخنس بن مرید)، هم گفته اند.
روز عاشورا سال 61 هـ.ق، بعد از شهادت حسین بن علی علیه السلام، لشگر کوفه به جهت غارت لباس های او، بر جسد مقدسش روی آوردند که <<اخنس>> ملعون عمامه آن حضرت را برداشت و به سرش بست. او بعدا به مرض <<جذام>> مبتلا شد اگرچه به روایتی، <<جابربن یزید ازدی>>، به این جنایت متهم است ولی اکثر مورخین، همین <<اخنس>> را سارق عمامه امام علیه السلام می دانند.
دیگر از جنایات او این که: چون امام حسین علیه السلام شهید شد، عمربن سعد (لعنه الله علیه) در بین لشگریانش ندا داد که: کیست که داوطلب شود تا بر بدن حسین با اسب بتازد؟ آن ملعون با چند نفر دیگر حاضر بر اینکار شدند.
اخنس آمد و با 9 نفر دیگر با اسب بر بدن آنحضرت تاختند و استخوان سینه و پشت و پهلوی مبارکش را شکستند. و بعدا نزد عبیدالله بن زیاد رفته و جایزه اندکی گرفتند. ابوعمرو زاهد می گوید: وقتی نسب آنها را دیدیم همگی حرامزاده بودند.
سرانجام شوم زندگی او:
به نقل از کتاب <<نفس المهموم>> و ناسخ التواریخ: مختار ثقفی در زمان قیام خودش به خونخواهی شهداء کربلا، نخست همین جماعت را آورد و دست ها و پاهایشان را با میخ های آهنین بر زمین بست و دستور داد تا با اسب های تازه نعل، آنقدر بر بدن پلیدشان تاختند تا گوشت و پوست و استخوانشان در هم کوبیده شده و هلاک گشتند.
در تاریخ طبری روایتی است که اخنس بعد از این جنایاتش، در جنگی ایستاده بود که تیری ناشناس به او خورد و قلبش شکافت و مرد. (لعنة الله علیه)
منابع:
1- نفس المهموم
2- تاریخ طبری
3- موسوعة الامام الحسین به نقل از: لهوف، الدمعة الساکبه، اعیان الشیعه، مناقب- ابن شهرآشوب
4- بحارالانوار
- اسحاق بن حیوه [حیاه] حضرمی
از جنایتکاران لشگر عمر بن سعد در کربلا که لباس امام حسین علیه السلام را سرقت و جنایات دیگری هم مرتکب شد. نام پدرش را حریه، یحیی و حویه، نیز گفته اند.
روز عاشورا، پس از شهادت حسین بن علی علیه السلام، لشگر عمربن سعد به جهت غارت لباس های او بر جسد مقدسش حمله کردند. اسحاق بن حیوه، پیراهن آنحضرت را ربود و به سرقت برد و پوشید، در حالی که در آن پیراهن بیشتر از 110 سوراخ از تیر و نیزه و شمشیر بود. اگرچه این عدد را به اختلاف ذکر کرده اند.
اسحاق بعد از این قضیه به مرض پیسی مبتلا شد و موی سر و رویش ریخت. دیگر از جنایت این ملعون، آنکه وقتی امام حسین علیه السلام شهید شد، عمر بن سعد (لعنة الله علیه) در بین یارانش فریاد زد که: چه کسی داوطلب می شود که بر بدن حسین با اسب بتازد؟ او، (اسحاق حضرمی) با چند نفر دیگر حاضر بر اینکار شدند. آمد و با اسب خویش بر بدن امام علیه السلام تاخت، چندان که پشت و سینه آنحضرت درهم شکست؛ و بعد هم به اتفاق دیگر جانیان، نزد عبیدالله بن زیاد رفتند و جایزه اندکی از او گرفتند. ابوعمر زاهد می گوید: در نسب آنها دیدیم که همگی حرامزاده بودند.
سرانجام شوم زندگی او:
به نقل از <<نفس المهموم>>، مختار ثقفی در زمان خونخواهی شهداء کربلا، او و دوستانش را گرفت و دست و پایشان را به بندهای آهنین بست و دستور داد آنقدر اسب بر بدن آنها تاختند تا هلاک شدند.
منابع:
1- نفس المهموم
2- تاریخ طبری
3- لهوف
4- الدمعه الساکبه (بهبهانی)
5- اعیان الشیعه
6- و به نقل بسیاری دیگر در موسوعه الامام الحسین (ع)
7- منتهی الامال
8- فرهنگ عاشورا
- اسد بن مالک
از عناصر خبیث و قاتلین در کربلا، و سرسپردگان بنی امیه. نام او به گونه های مختلفی چون اسید بن مالک، و اسید بن مالک حضرمی، ذکر شده است. بعضی از مورخین چون <<ابن شهرآشوب در مناقب>> و سیدمحسن امین در <<اعیان الشیعه>> و قاضی نعمان او را شریک در قتل حضرت عبدالله فرزند مسلم بن عقیل (ع) با همدستی عمروبن صبیح صیداوی می دانند و در زیارت شهداء از ناحیه مقدسه امام زمان (ع) چنین آمده است:
السلام علی القتیل بن القتیل <<عبدالله بن مسلم بن عقیل>> و لعن الله قاتله عامر بن صعصعه و قیل اسد بن مالک، و امام زمان (ع)، او را لعنت کرده است.
اسید [اسد]، از جمله 10 نفری بود که بعد از شهادت حسین بن علی (ع)، بر بدن مبارک او با اسب تاختند و استخوان ها و سینه آن حضرت را درهم شکستند و چون نزد ابن زیاد ملعون رفتند، خواست اظهار خوش خدمتی کند و جایزه بگیرد، شعری به این مضمون خواند:
ما سینه حسین را درهم کوبیدیم بعد از آن که پشت او را لگدمال کردیم با اسبان قوی هیکل و تیزتاز!! (لعنة الله علیه)
ابن زیاد گفت: شما چه کسانی هستید؟ گفتند: ای امیر ما کسانی هستیم که نیکو خدمت کردیم. ابن زیاد وقعی بر ایشان نگذاشت و فرمان داد تا جایزه کمی به آنها دهند.
چون نسب این ده نفر را بررسی کردند، دیدند که همه حرامزاده و از اولاد زنا بودند.
سرانجام کار او:
زمانی که مختار ثقفی به خونخواهی حسین بن علی علیه السلام در سال 66 هـ.ق، قیام کرد، دستور داد دست و پای آنها را به میخ های آهنین بر زمین بکوبند و حکم داد تا بر بدن ایشان اسب تاختند تا هلاک شده و در زیر سم اسبان نابود گشتند. (ملهوف ص 182، بحارالانوار ج45 ص59)
قولی است مبنی بر اینکه او، همان اسید حضرمی (شوهر طوعه) کسی که در کوفه، حضرت مسلم بن عقیل (ع) را در خانه اش پناه داد و او (اسید حضرمی و به نقلی پسرش بلال) این خبر را به دارالاماره و حکومت وقت داد و مسلم (ع) دستگیر شد. اما ممکن است فقط یک تشابه اسمی باشد. <<بهر حال منبع موثقی بر این قول یافت نشد.>> آنچه مسلم است اینکه از قتله کربلا بوده و دست ناپاکش به خون پاکان آلوده گشته است.
منابع:
1- موسوعة الامام الحسین به نقل از: حدائق الوردیه، العبرات، و...
2- نفس المهموم
3- زیارت ناحیه مقدسه
4- ترجمه ابصار العین
- بحدل [بجدل] بن سلیم کلبی
از عناصر خبیث لشگر عمربن سعد در کربلا!!
در عاشورا سال 61 هـ.ق که لشگر عمر سعد، حسین بن علی (ع) را شهید کردند، برای غارت اموال و لباس های او، بر جسد مقدسش حمله ور شدند که <<بجدل بن سلیم، لعنة الله علیه>> انگشت آن حضرت را با انگشترش برید و به سرقت برد. و این انگشتر، غیر از انگشتری رسول خدا بود که از ذخایر نبوت است.
مختار ثقفی وقتی به خونخواهی شهداء کربلا قیام کرد، بجدل را دستگیر نمود و دستور داد تا هر دو دست و پایش را قطع کردند و آنقدر در خون خود غلطید تا هلاک شد و مرد.
نکته: روایتی از <<محمد بن مسلم از امام صادق (ع)>> نقل شده که می گوید:
از امام صادق (ع) از انگشتر (خاتم) حسین بن علی (ع) پرسیدم که به دست که افتاد؟ و یادآور شدم که <<من شنیدم در ضمن اموال دیگر به غارت رفته است>>.
حضرت فرمودند: <<چنین نیست که گمان برده اند>>.
حسین (ع) به پسرش علی بن الحسین وصیت کرد و خاتم خود را در انگشت او کرد و کار امامت را به او سپرد. چنانچه رسول خدا (ص) با علی بن ابیطالب کرد و او با حسن و او با حسین (ع)، سپس این خاتم بعدا به پدر من از پدرش رسید و اکنون در نزد من و به من رسیده است. و من هر جمعه در دست می کنم و با آن نماز می خوانم. محمد بن مسلم می گوید: روز جمعه نزد او رفتم نماز می خواند. چون از نماز فارغ شد دست به سوی من دراز کرد، در انگشتش خاتمی دیدم که نقش نگینش چنین بود لااله الا الله عدة للقاءالله. حضرت فرمود: این خاتم جدم ابی عبدالله الحسین (ع) است. (1- ص 200 در نفس المهموم به نقل (شیخ صدوق) و (روضة الواعظین) 2- موسوعة الامام الحسین به نقل از ترجمه امالی، کمره ای)
منابع:
1- نفس المهموم
2- بحارالانوار ج 45
3- موسوعة الامام الحسین
4- منتهی الامال
- بدیل بن صریم (حریم)
از قاتلان حضرت حبیب بن مظاهر اسدی و عناصر خبیث و جنایتکار تاریخ.
او از قبیله بنی تمیم و از بنی عقفان بود.
واقعه شهادت حبیب بن مظاهر
ظهر روز عاشورا سال 61 هـ.ق که حسین بن علی علیه السلام در سرزمین کربلا می خواست با یارانش نماز را به جا آورند و از سپاه کوفه مهلتی می خواست.
یکی از مردان سپاه دشمن به نام حصین بن تمیم [نمیر] گفت: نماز شما پذیرفته نیست. حبیب که از اصحاب خاص حسین علیه السلام بود در جوابش گفت: ای احمق نادان! گمان می کنی که نماز از آل رسول قبول نیست ولی از تو پذیرفته است. ناگهان حصین به حبیب حمله کرد و حبیب نیز به او حمله ور شد و ضربه ای بر صورت اسب آن ملعون زد که بر اثر آن، حصین بن تمیم از اسب به زمین افتاد عده ای از نیروهای سپاه کوفه با عجله آمدند و او را نجات دادند، حبیب جنگ سختی کرد و عده زیادی از دشمن را کشت و این بار، <<بدیل بن صریم>> بر حبیب بن مظاهر حمله نمود و شمشیر بر سر مبارکش زد که حبیب بر زمین افتاد. این واقعه از همین جا با کمی اختلاف نقل شده است برخی مورخین گویند که پس از ضربه شمشیر بدیل بن صریم، دیگر حبیب نتوانست از جا برخیزد و لذا یک مرد تمیمی دیگر سر مبارک او را از بدن جدا کرد.
بعضی مقاتل می نویسند که خود بدیل بن صریم، بعد از اینکه حبیب بن مظاهر بر زمین افتاد سرش را از بدن جدا نمود و آنرا بر گردن اسب خود آویزان کرد. (مجلسی، جلاء العیون)
و عده ای بر این باورند که: بعد از ضربت شمشیر بدیل بن صریم، یک مرد تمیمی دیگر با نیزه بر او حمله کرد و چون حبیب بن مظاهر خواست از زمین بلند شود بار دیگر حصین بن تمیم، با ضربه ای دیگر شمشیر به او زد و آن مرد تمیمی سر از بدن حبیب، جدا کرد. از این رو، همه متفق هستند که بدیل بن صریم، بدون شک از قاتلان حضرت حبیب بن مظاهر اسدی است.
پس از شهادت او، بین حصین بن تمیم و بدیل بن صریم، بحث زیادی درگرفت و هر کدام مدعی کشتن آن بزرگوار بودند و آخر الامر به این نتیجه رسیدند که حصین، سر او را گرفت و در لشگر بنی امیه جولان داد و بعد به بدیل بن صریم برگرداند تا او نزد ابن زیاد برد و جایزه بگیرد. و بدیل بعد از واقعه عاشورا، سر را به گردن اسب خود آویزان کرد و به کوفه آمد تا به قصر عبیدالله بن زیاد برد.
قاسم، فرزند حبیب بن مظاهر در کوفه، که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود با این صحنه روبرو شد مدتی به دنبال آن مرد کثیف می رفت تا سر پدر را از او مطالبه کند. بدیل گفت: که چرا از من جدا نمی شوی؟ قاسم گفت: این سر پدر من است. آن را به من بده تا دفنش کنم! بدیل گفت: ولی امیر راضی نخواهد شد و من امیدوارم که جایزه و انعام خوبی بگیرم.
قاسم گفت: امیدوارم که خدا به خاطر این جنابت، بدترین پاداش را بدهد، او همیشه در انتظار روزی بود تا قاتل پدرش را از صفحه روزگار برچیند و این امر بعد از چند سال در زمان مصعب بن زبیر که به جنگ با جمیرا (خمیرا) لشگر کشیده بود و آن مرد تمیمی در آن لشگر بود، اتفاق افتاد. قاسم بن حبیب توانست داخل اردوگاه مصعب شود و آنجا قاتل پدرش را دید و در نیمروزی، موقعی که قاتل در خیمه ای در خواب بود، او را با شمشیر به قتل رساند و هلاکش کرد.
منابع:
1- موسوعة الامام الحسین به نقل از الدمعة الساکبه، اسرار الشهادة، العوالم بحرانی، کامل ابن اثیر و...
2- نفس المهموم
3- فرهنگ عاشورا
4- ابصارالعین
5- منتهی الامال
- بشر بن خوط الهمدانی قانصی
قاتل حضرت جعفر بن عقیل از شهداء کربلا
وی از سرسپردگان عمربن سعد بود که سال 61 هـ.ق، در سرزمین کربلا حاضر و دستش به خون شهداء دیگر آلوده شد نامش به گونه های مختلفی چون: ابی اسماء بشر بن سوط قانصی و بشر بن سوط الهمدانی، بشر بن حویطر قانصی (قایضی)، بشر بن حوط القایضی و.... در تاریخ آمده است.
جعفر بن عقیل برادر مسلم بن عقیل و مادرش خوصاء یا (ام الثغر) دختر عامر از طایفه بنی کلاب است.
وی در روز عاشورا بعد از یکی از برادرانش به میدان جنگ با دشمن رفت و جنگید و عده ای را کشت و در آخر به دست <<بشر بن خوط>> به شهادت رسید.
برخی مقاتل گویند که جعفر بن عقیل به دست شخص دیگری شهید شده است.
بشر بن خوط همچنین در قتل عبدالرحمن فرزند دیگر عقیل شرکت داشته و با همدستی عثمان بن خالد جهنی آن حضرت را به شهادت رسانده و لباس های او را غارت کردند.
روایتی است که عبیدالله بن جعفر طیار، یکی دیگر از شهداء کربلا به دست بشر بن خوط قانصی، به شهادت رسیده است.
پایان زندگی!!
زمانیکه مختار ثقفی قیام کرد و به خونخواهی حسین بن علی علیه السلام و شهداء کربلا در سال 66 هـ.ق بپا خاست. <<عبدالله بن کامل>> یکی از نیروهای تحت امرش را به دنبال <<بشر و همدستش عثمان بن خالد>> فرستاد. ابن کامل با عده ای هنگام نماز عصر، نزدیک مسجدی در قبیله <<بنی دهمان>> رفت و به افراد آن قبیله گفت:
این دو نفر را برای من بیاورید که اگر اینکار نشود گناه همه قبیله تان از روز خلقت تا قیامت برگردن من باشد که شما را نکشم.
آنها گفتند: به ما مهلت بده تا آنان را نزد تو آوریم. عده ای سوار رفتند و بشر بن خوط و عثمان بن خالد را، در جبانه کوفه (میدان یا قبرستان) دیدند. هر دو نفر می خواستند به طرف جزیره (شمار عراق) فرار کنند که دستگیر شده و نزد <<ابن کامل>> آوردند. او به دستور مختار، گردن آنها را زد و جسدشان را در آتش سوزاند. <<لعنة الله علیهم>>.
حضرت مهدی صاحب الزمان (عج) در زیارت شهداء کربلا از ناحیه مقدسه، به جعفر بن عقیل سلام و درود فرستاده و قاتلش را لعنت می فرماید:
السلام علی جعفر بن عقیل لعن الله قاتله و (رامیه) بشر بن خوط الهمدانی.
منابع:
1- نفس المهموم
2- ابصار العین
3- موسوعة الامام الحسین به نقل از: تاریخ طبری، العبرات، تذکرة الخواص و...
4- منتهی الامال
- حصین بن نمیر
حصین بن نمیر سکونی یا "حصین بن تمیم" از سران امویان و از دشمنان آل علی بن ابیطالب علیه السلام، وی از قبیله کنده و از <<بنی تمیم>> بود که از جنایت و شقاوت هیچ کوتاهی نکرد. پدرش: "تمیم بن اسامة بن زبیربن ورید تمیمی" همان کسی است که وقتی امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود: <<سلونی قبل ان تفقدونی>> از من هرچه می خواهید بپرسید قبل از اینکه از میان شما نباشم، پرسید تعداد موهای سر من چه قدر است؟ البته حضرت فرمودند: به خدا قسم می دانم ولیکن کجاست برهان آن! یعنی از کجا بر "تو" معلوم کنم که عددش همانست که من می گویم. حصین از دلاوران و شجاعان عرب نیز بود و همیشه با آل البیت علیه السلام دشمنی داشت و از مخالفان سرسخت شیعه بود.
بعضی از اقدامات جنایتکارانه "حصین بن تمیم" یا "نمیر" در دوران زندگی
1- در جنگ صفین در سپاه معاویه، حاکم بنی امیه بود.
2- در زمان خلافت "یزیدبن معاویه" فرمانده گروهی از سپاه او و از دست اندرکاران حکومت بود.
3- سال 60 هجری ق، زمانی که حسین بن علی علیه السلام (امام سوم شیعیان) در مخالفت با یزید قیام کرد و از مدینه به مکه و از آنجا به طرف سرزمین عراق رفت به دستور "ابن زیاد" که کارگزار یزیدبن معاویه در کوفه بود، "حصین بن نمیر" را با لشگر انبوهی بر سر راه آن حضرت به <<قادسیه>> فرستاد و او پیاده و سواره اش را بین قادسیه و منطقه <<حفان تا قطقطانه>> و از طرف دیگر تا کوه <<لعلع>> در بصره مستقر کرد و در مقابل حسین علیه السلام ایستاد.
4- حصین را در قادسیه دستگیر کرد و نزد "ابن زیاد" فرستاد و در همین واقعه، قیس به شهادت رسید.
5- در دوران قیام مسلم بن عقیل قبل از عاشورا سال 61 وی رئیس پلیس "ابن زیاد" بود و ماموریت یافت برای پیدا کردن و دستگیری مسلم، خانه ها را تفتیش کرده و تمام دروازه های شهر کوفه را بست.
6- در حادثه عاشورا سال 61 هـ ق، از فرماندهان گروه تیرانداز بود که به سپاه حسین بن علی علیه السلام حمله کردند.
7- در شهادت حبیب بن مظاهر، از یاران "اباعبدالله حسین بن علی" در عاشورا 61 هـ ق، دستی داشت و بعد از شهادت آن بزرگوار، سر مقدس او را در کوفه برگردن اسب خویش آویخت تا به قصر "ابن زیاد" ببرد، به نقلی بعدها پسر حبیب بن مظاهر یعنی قاسم کمین کرد و او را کشت.
8- سال 64 هـ ق زمانی که "عبدالله بن زبیر" در شهر مکه بر ضد "یزیدبن معاویه" حاکم وقت سر به مخالفت برداشت و به کعبه پناه برد حصین بن نمیر بر کوه "ابوقبیس" منجیق گذاشت و کعبه را هدف قرار داد.
9- سال 65 هـ ق در سرکوبی نهضت <<توابین>> به سرکردگی سلیمان بن صرد خزاعی، حصین به عنوان فرمانده کل سپاه شام، با وی جنگید تا اینکه سلیمان "رحمه الله" کشته شد.
پایان زندگی جنایتکار تاریخ
و سرانجام سال 66 هـ ق، در نهضت خروج مختار ثقفی، بعد از کشته شدن "ابن زیاد" در جنگ با "ابراهیم اشتر"، "حصین بن تمیم" یا "نمیر" بدست "شریک بن جدیر تغلبی" در نزدیکی موصل کشته شد.
منابع:
1- نفس المهوم
2- منتهی الامال
3- فرهنگ عاشورا
4- تاریخ امام حسین
5- قیام حسینی در آئینه اسناد تاریخی
- حفص
پسر عمربن سعد که در واقعه کربلا همراه پدرش جنایات بسیاری انجام داد و پدرش را به قتل امام حسین علیه السلام و اصحاب تحریک می کرد!!
نام او در برخی مقاتل، آن جایی مطرح شده که قبل از روز عاشورا، هنگامیکه حسین بن علی دانست عمر بن سعد با لشگرش به مقابله با او به سرزمن نینوا فرود آمده و آماده جنگیدن و حمله هستند. کسی را نزدش، فرستاد (ظاهرا آن شخص <<عمروبن قرظة بن کعب انصاری>> بوده است). و پیغام داد که امشب به دیدار من آی، می خواهم ترا ملاقات کنم و مکان این ملاقات در میان دو لشگر در خیمه ای باشد عمر سعد با پسرش حفص و قریب بیست نفر سوار و حسین علیه السلام هم با همین تعداد آمدند.
چون به یکدیگر رسیدند، امام حسین (ع) به اصحابش فرمود که دورتر روند و فقط برادرش عباس بن علی علیه السلام و فرزندش علی اکبر در کنارش بمانند. عمر سعد هم همینکار را کرد و فقط پسرش و غلامش ماندند. امام علیه السلام و عمربن سعد شبانه و در پنهانی مدتها با هم گفتگو کردند و سپس هر کدام سوی لشگرگاه خود بازگشتند.
پایان زندگی ننگین او:
زمانیکه عمربن سعد به دست مأموران مختار ثقفی، به هلاکت رسید و سر بریده او را نزد مختار آوردند، حفص دستگیر شده و در کنار مختار ایستاده بود و به سر پدر نگاه می کرد. مختار به او گفت: این را می شناسی؟ گفت آری. انالله و انا الیه راجعون. زندگی پس از او زشت است. مختار گفت: راست گفتی و دستور داد همانجا او را کشتند و گفت: آن به جای حسین (ع) و این به جای علی بن الحسین (ع) (حضرت علی اکبر) فرزند حسین، اگرچه هرگز برابر هم نیستند و با خود گفت: چه مقایسه ناعادلانه ای! به خدا قسم اگر سه ربع قریش را بکشم، تلافی یک بند انگشت او را (حسین علیه السلام) نکرده ام. آنگاه مختار، سر هر دو ملعون (پدر و پسر) را برای محمد بن حنفیه به مدینه فرستاد.
گفته اند: تنها در آن روز بود که حضرت سجاد علیه السلام را خندان دیدند. زیرا قبل از آن، در اکثر اوقات، آنحضرت گریان و ناراحت بود!!
منابع:
1- نفس المهموم
2- فرهنگ عاشورا
3- ج 2/ موسوعة الامام الحسین به نقل از الفتوح ابن اعثم، ترجمه ارشاد رسولی محلاتی، مقتل الحسین خوارزمی.
4 - تاریخ خلفا رسول جعفریان ج 2 ص 527
- حکیم بن طفیل طایی سنبسی
از عناصر خبیث که در قتل حضرت عباس بن علی (اباالفضل) علیه السلام شرکت داشت. او از قبیله <<طی>> و از همین جهت طائی می گفتند. سنبسی را نیز با اعراب مختلف، سنبسی و... خوانند. حکیم از سران و اشراف کوفه و از سپاهیان عمر بن سعد در کربلا بود.
روز عاشورا، آن زمان که عباس بن علی علیه السلام، به سمت رود فرات رفت تا برای خیمه های امام حسین علیه السلام آب بیاورد، حکیم همراه <<زیدبن ورقاء>> در یکی از نخلستان های اطراف کمین کرد و بطور ناگهانی به حضرت اباالفضل حمله برد و دستان حضرتش را قطع کردند.
و چون سپاه دشمن، آن حضرت را احاطه کردند، به تنهایی با آنها آنقدر جنگید تا به شهادت رسید. به نقل برخی مورخین، حکیم بن طفیل در آخرین لحظه، عمودی از آهن به فرق مبارکش زد و آنحضرت نقش بر زمین شد. عده ای نام آن خبیث را، <<نوفل ازرق>> گفته اند.
بعد از شهادت حضرت عباس علیه السلام حکیم جامه و سلاح او را به سرقت برداشت.
تمام مقاتل، او را از قاتلین حضرت ابالفضل العباس (ع) می دانند.
وی بعد از شهادت اباعبدالله الحسین علیه السلام در روز عاشورا، به دستور عمربن سعد همراه با 10 نفر دیگر بر بدن آن حضرت اسب تاختند و استخوان های سینه و پشت و پهلوی حضرتش را در هم شکستند (لعنت خداوند بر آنها)، وقتی به کوفه به حضور ابن زیاد رفتند، اظهار خوش خدمتی کرده و گفتند ما بودیم که در بعدازظهر عاشورا بر پیکر حسین اسب تاختیم ولی عبیدالله به آنها جایزه اندکی داد. محدثین چون (ابوعمرو زاهد) گویند که چون نسب این ده نفر را بررسی کردیم، دیدیم که همگی حرامزاده و از اولاد زنا بودند.
سرانجام کار او:
مختار ثقفی، سال 66 هـ.ق، که به خونخواهی کشته شدگان کربلا برخاست. عبدالله بن کامل شاکری را با عده ای مامور کرد تا حکیم بن طفیل را دستگیر کردند. او می گفت تیری بر حسین بن علی علیه السلام انداختم ولی به زیر جامه آنحضرت رفت و هیچ زیانی به او نرساند نزدیکان حکیم، نزد <<عدی بن حاتم طائی>> رفتند و از او خواستند تا ضامن شود و حکیم را آزاد کنند زیرا عدی، هم قبیله آنها بود.
عدی این تقاضا را از <<ابن کامل>> کرد ولی او گفت: اختیار با من نیست، امر با مختار است. و شیعیان نگران بودند که مبادا امیر (مختار) شفاعت عدی بن حاتم را بپذیرد. لذا به ابن کامل اصرار می کردند که بگذار این خبیث را بکشیم و از این جهت او را برهنه کردند و گفتند تو بودی که فرزند علی علیه السلام را بعد از کشتن برهنه کردی و تو گفتی که بر حسین علیه السلام، تیر انداختی و کارگر نشد، حال ما بر تو تیر می افکنیم تا کارگر شود و آنقدر بر بدن آن تیز زدند تا مانند خارپشت شد و بر زمین افتاد و به هلاکت رسید.
از آن طرف که عدی بن حاتم، نزد مختار رفت تا شفاعت او کند، مختار گفت آیا تو روا داری که کشندگان حسین علیه السلام را شفاعت کنی؟ عدی گفت: بر حکیم بن طفیل دروغ بسته اند. او از کشندگان نبود. مختار گفت: اگر یقین به این حرف کنم، او را رها می نمایم. اما: غافل از اینکه، گروه ابن کامل، حکیم را کشته بودند و خبر قتل او را برای مختار آوردند. حضرت مهدی صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، در زیارت شهدا از ناحیه مقدسه، او را لعنت کرده است. آنجا که بر عموی خود حضرت اباالفضل العباس علیه السلام سلام و درود فرستاده و فرموده:
سلام بر عباس فرزند امیرالمومنین علیه السلام، یاور برادر با جان خویش، آن که از دیروزش برای فردای خویش توشه برگرفته است. فدایی برادر، او که حافظ مشک آب و به سوی برادر شتابان بود و دو دست از بدنش جدا شد. خداوند قاتلان او یزید بن وقاد و حکیم بن طفیل طائی را لعنت کند.
منابع:
1- ابصار العین
2- نفس المهموم
3- موسوعه الامام الحسین به نقل از: حدائق الوردیه، مقاتل الطالبین، بحار الانوار مجلسی، و بلاذری در جمل من انساب الاشراف
4- زیارت ناحیه مقدسه
5- منتهی الامال
- خولی بن یزید اصبحی
خولی یا خولی: از دژخیمان شهر کوفه که سر حضرت حسین بن علی علیه السلام (امام سوم شیعیان) را از کربلا به کوفه برد و در خانه اش پنهان کرد. همچنین از قاتلان عثمان بن علی فرزند امیرالمؤمنین علیه السلام نیز بود.
پدرش: یزید اصبحی نام داشت.
سال 60 هـ ق، زمانی که عبیدالله بن زیاد، برای جنگ با حسین بن علی علیه السلام، سپاهی از کوفه به کربلا فرستاد، خولی با این سپاه همراه شد و در کربلا در روز دهم محرم (عاشورا) در سال 61 هـ ق، در جنگ با سپاه حسینی، شقاوتهایی از خود نشان داد. حساس ترین زمان شقاوت او، آنگاه که امام علیه السلام از اسب به زمین افتاد و به شهادت رسید و دشمنانش، سر مطهر او را از بدنش جدا کردند. خولی از طرف <<عمربن سعد>> مأمورین یافت تا آن سر را به همراهی حمیدبن مسلم ازدی، برای ابن زیاد، والی کوفه به آنجا ببرد.
اگرچه نقل دیگری است که: او خود، سر آن حضرت را از بدنش جدا نمود، به اینصورت که، در آخرین لحظات حیات حسین بن علی علیه السلام، که دشمنانش او را تیرباران می کردند، <<سنان بن انس نخعی>> بر او حمله کرد و نیزه ای برآورد که خولی با عجله آمد و از اسبش پیاده شد تا سر آن حضرت را جدا کند، اما بر خود لرزید که <<شمربن ذی الجوشن>> به او نهیب زد و گفت: خداوند بازویت را سست کند! چرا اینگونه می لرزی؟ و این مرد خبیث سر آن امام عزیز را از تن جدا نمود.
و نتیجه اینکه: سر منور حسین بن علی علیه السلام را، خولی به کوفه برد. اما شب شد و دیر به (دارالاماره) قصر عبیدالله بن زیاد، رسید و درب آنجا بسته بود. لذا به خانه اش رفت و سر را در زیر طشتی، و به نقلی در <<تنور>> پنهان کرد.
خولی دو زن داشت، یکی از قبیله حضرمیان، و یکی از قبیله بنی اسد.
نام انها، نوار و عیوف در تاریخ آمده و پدر یکی از آنها، مالک بن عقرب است. وقتی خولی نزد همسرش به اتاق رفت، همسرش پرسید، با خود چه آورده ای؟ خولی گفت: چیزی آورده ام که برای همیشه ثروتمند و بی نیاز خواهیم بود.
سر حسین بن علی علیه السلام را به خانه آورده ام!
همسر او گفت: وای بر تو! مردم سیم و زر به خانه می برند و تو، سر فرزند رسول خدا آورده ای! به خدا سوگند که هرگز در کنار تو نخواهم ماند.
این را گفت و بلند شد و بیرون آمد و ناگهان نظرش بر نوری عظیم افتاد و دید که: نوری به آسمان می رود و این نور از آن سر منور ساطع است و ملائکه به صورت مرغان سپید، در اطراف آن هستند.
در بعضی اقوال تاریخی است که او شبانه، همسرش را ترک کرد و از آن خانه بیرون رفت.
خولی سر را برای ابن زیاد برد تا جایزه بگیرد.
او بعد از واقعه عاشورا همچنان زنده بود تا سال 65 هـ ق، زمانی که مختار ثقفی به خونخواهی حضرت حسین علیه السلام، قیام کرد و دنبال قاتلان آن حضرت بود، <<معاذبن هانی>> و <<اباعمره کیسان>> امیر پاسبانان خاص خودش را به دنبال خولی فرستاد. خولی در خانه اش، در بیت الخلاء (مستراح) پنهان شده بود. یکی از همسرانش که کینه او را از آن زمان که سر بریده حسین علیه السلام را آورده بود به دل داشت و دشمنش شده بود، محل اختفای شوهرش را به مأموران مختار با اشاره دستش، به آنها نشان داد که خولی در کجاست! مأموران او را دستگیر کرده و خبرش را به مختار دادند.
به دستور مختار، او را کشتند و جسدش را سوزانده و خاکسترش را بر باد دادند.
امام زمان علیه السلام در زیارت شهدا از ناحیه مقدسه او را لعنت کرده است آنجا که میفرماید: سلام بر عثمان فرزند امیرالمؤمنین همنام <<عثمان بن مظعون>>، خداوند تیرزنندگانش <<خولی بن یزید>> و <<ابانی دارمی>> را لعنت کند.
منابع:
1- نفس المهموم
2- معارف و معاریف
3- فرهنگ عاشورا
4- دائرةالمعارف تشیع به نقل از اعیان الشیعه، تاریخ طبری، تاریخ کامل ابن اثیر و ...
- رشید ترکی
قاتل هانی بن عروه مرادی
او از بستگان عبیدالله بن زیاد (حاکم کوفه در سال 61 هـ.ق) بود، پس از کشته شدن حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام و دستگیری هانی بن عروه، به دستور ابن زیاد، او را به بازار گوسفندفروشان بردند تا بکشند، هانی دستهایش بسته بود و دائما قبیله مذحج را (که قبیله خودش) بود، صدا می کرد و چون یاری نداشت، خواست که به وسیله ای، از خود دفاع کند، وی این غلام ابن زیاد (رشید) او را با شمشیر زد که ضربه اول کاری نبود و هانی گفت: بازگشت بسوی خداست خدایا به سوی رحمت و رضای تو، آنگاه غلام ترک، ضربه دیگری زد و او را کشت. مدتها بعد عبدالرحمان بن حصین، رشید ترکی را در <<خازر>> همراه عبیدالله دید و چون او را شناخت، با نیزه به او حمله و او را کشت.
منابع:
1- موسوعه الامام الحسین به نقل از: مروج الذهب، مسعودی
2- تاریخ طبری
3- ترجمه ارشاد شیخ مفید (رسولی محلاتی)
4- نفس المهموم
- زرعة بن ابان بن دارم
از عناصر خیبث سپاه عمربن سعد که در کربلا، مانع دسترسی حسین بن علی علیه السلام به آب شد، روز عاشورا سال 61 هـ.ق، آن زمان که سپاه کوفه بر حسین علیه السلام حمله کرد و آن حضرت مانند شیر غران روبروی آنها قرار گرفت و شمشیر به آنان کشید و گروه زیادی را مانند برگ خزان بر روی زمین، ریخت، تشنگی زیادی برش غالب شد، از این رو به طرف رود فرات روان شد هرچند که عمروبن حجاج با چند صدسوار اطراف آنجا را محاصره کرده بودند.
کوفیان می دانستند که اگر آن حضرت جرعه ای آب بنوشد این بار چندین برابر از آنها بکشد و بسیاری قلع و قمع کند. همین جا بود که <<زرعة بن ابان از قبیله بنی دارم>> دستور دارد که:
میان حسین و آب فرات حایل شوید و مگذارید که او بر آب دست پیدا کند و خودش بر اسب سوار شد و مردم هم دنبال او رفتند تا بین حسین علیه السلام و آب مانع شدند.
امام حسین او را نفرین کرد و فرمود: خدایا او را تشنه گردان.
زرعه خشمگین شد و تیری بر چانه آنحضرت زد امام علیه السلام تیر را بیرون کشید و دستش را زیر حنک (چانه) گرفت، هر دو دست از خون پر شد. آنگاه گفت: خدایا از آن چه با پسر دختر پیغمبرت انجام می دهند سوی تو شکایت می کنم، خدایا آنها را یک به یک بشمار و بکش و پراکنده کن و یکنفر از آنها را باقی مگذار.
چیزی از این واقعه نگذشت که خداوند تشنگی را بر زرعة بن ابان، مسلط کرد و او هرگز سیراب نمی شد.
پایان زندگی ننگین او:
اکثر مقاتل نوشته اند که:
زرعة بن ابان، مدت کمی بعد از شهادت امام حسین علیه السلام زیست و بعد مبتلا به عطش شد به گونه ای که از سرما و گرما فریاد می زد گویا آتشی از شکمش شعله می کشید و پشتش از سرما می لرزید. هرچه آب می خورد سیراب نمی شد. آب را برای او سرد می کردند و با شکر مخلوط و پیاپی به او میدادند (شربت بوده) ولی دائما فریاد می زد <<آبم دهید>>.
یک کوزه آب به او می دادند، می خورد و کوزه دیگر می رسید و او بر پشت می افتاد و باز تشنه می شد و فریاد می کرد که تشنگی مرا کشت.
قاسم بن اصبغ بن نباته روایت می کند که: گاهی من از کسانی بودم که او را پرستاری می کردم و برای آرامش و تسکین او جدیت داشتم و آب سرد برایش می آوردند آمیخته با شکر و قدح های پر از شیر و کوزه های پر از آب. او می گفت: وای بر شما، آب به من دهید که از تشنگی می میرم کوزه ها یا کاسه ای پر از آب به او می دادند که برای سیراب کردن یک خانواده کافی بود. او می آشامید و همین که لب خود برمی داشت، لحظه ای دراز می کشید و مجددا می گفت آبم دهید.. اصبغ می گوید: به خدا قسم چیزی نگذشت که شکمش مانند شکم شتر برآمد و ورم کرد و بعد ترکید و او هلاک شد!!
منابع:
1- منتهی الامال
2- تاریخ طبری
3- بحارالانوار مجلسی
4- موسوعه الامام الحسین به نقل از: انساب الاشراف، العبرات، مناقب ابن شهرآشوب، کامل ترجمه خلیلی و بسیاری دیگر.
5- نفس المهموم
- زید بن ورقاء جهنی
از عناصر خبیث و از قاتلان شهداء در کربلا؛ عده ای از مورخین، او را از همدستان قاتل حضرت اباالفضل (ع) می دانند و به نقل بیشتر روایات، او قطع کننده دست راست حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام، در روز عاشورا بود.
آن زمان که حضرتش برای آوردن آب به طرف رود فرات رفته بود، زیدبن ورقاء با حکیم بن طفیل، در نخلستانی اطراف رود فرات کمین کرده بودند. همین که حضرت آب برداشتند تا به خیمه ها برسانند، آن دو نفر حمله کرده و دستان آن حضرت را قطع نمودند بیشتر مورخین گویند که زیدبن ورقاء، دست راست آنحضرت را با ضربت شمشیر، از تن جدا کرد. در بعضی نقل ها گفته شده که نوفل ازرق و حکیم بن طفیل، با همدستی یکدیگر، دستان او را قطع کردند اما در حدیثی از امام باقر علیه السلام، روایت است که فرمودند: زیدبن ورقاء و حکیم بن طفیل طائی هر دو در قتل عباس بن علی علیه السلام شرکت داشتند. (مقاتل الطالبین/ 82- ترجمه رسولی محلاتی)
دیگر از جنایات زیدبن ورقاء، در صحنه کربلا مشارکت او در قتل عبدالله فرزند مسلم بن عقیل است. اگرچه قاتل اصلی او را شخص دیگری بنام <<عمروبن صبیح صیداوی>> می دانند ولی به گفته خود زید در زمان دستگیریش و به نقل برخی مورخین، آن زمان که عبدالله به میدان جنگ آمد و با دشمن روبرو شد، او تیری بر پیشانی او زد که دست او با همان تیر بر پیشانیش دوخته شد و با تیر بعدی که در شکم او فرود آمد، عبدالله به شهادت رسید، به گفته <<ابن اثیر>> آن زمانی که او را دستیگر کرده و نزد مختار بردند، خود اعتراف کرد و گفت: من بر جوانی تیری افکندم که دست خود را سپر کرده و بر پیشانی گذاشته بود. این جوان عبدالله بن مسلم بن عقیل بود. همینکه تیر به او اصابت کرد گفت: خدایا! اینان ما را اندک یافتند و ما را خوار کردند آنان را بکش، چنانکه ما را کشتند. آنگاه تیر دیگری سوی آن جوان انداختم و بعد نزدیک او رفتم دیدم که جان داده است. پس آن تیری که بر شکم او زده بودم بیرون آوردم، ولی آن تیری را که در پیشانیش فرو رفته بود، نتوانستم از پیشانی او بردارم و لذا او در قتل عبدالله بن مسلم دست داشت. زید در آخرین ساعات جنگ که امام حسین نیز شهید شده بود، یکی از یاران آنحضرت بنام سویدبن عمر ابن مطاع را به قتل رساند.
سوید که مدتی در میدان با دشمن جنگیده و جراحات زیادی برداشته بود، بیهوش در میان زخمیان افتاده بود، چون کمی به هوش آمد، شنید که کوفیان شادی کنان می گویند که <<حسین کشته شد>> او که هنوز رمقی در بدنش بود، تاب نیاورد و بپاخاست و با خنجری که در چکمه خود مخفی کرده بود، با زحمت و مشقت زیاد به جنگ پرداخت. تا اینکه زیدبن ورقاء با همدستی عروة بن بکار تغلبی، او را به شهادت رساندند. از آن اخبار معلوم می شود که این عنصر کثیف در همه جا، دستی به خون آلوده کرده است.
سرانجام کار او:
سال 66 هـ.ق، در زمان قیام مختار بن عبید ثقفی، زید توسط عبدالله بن کامل شاکری و عده دیگری، خانه اش محاصره و او دستگیر شد.
زید که مردی دلیر بود، شمشیر در دستش بود و از خانه بیرون آمد. ابن کامل به مامورانش گفت: با شمشیر و نیزه بر او حمله نکنید، بلکه تیر و سنگ بر او بزنید. ماموران چنین کردند تا زید بر زمین افتاد ولی هنوز زنده بود. به دستور <<ابن کامل>> آتشی بر پا کردند و او را که رمقی در بدنش بود، زنده در آتش سوزاندند.
به یک روایت که در کتاب ناسخ التواریخ نقل شده، او را خدمت مختار آوردند مختار گفت: ای ملعون، بگو تا عبدالله را چگونه کشتی؟ زید گفت: تیری بر چشمش زدم که از سرش بیرون آمد. مختار دستور داد تا او را آویزان کردند، آنگاه خودش تیری بر کمان گذاشت و به چشم او پرتاب کرد، آنچنان که چشم او از سرش بیرون پرید، و بعد آنقدر به او تیر زدند که: گویی بدنش ناپدید و سرش بریده شد.
امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، در زیارت شهداء از ناحیه مقدسه، او را لعنت کرده است. آنجا که به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام چنین سلام و درود می فرستد:
سلام بر ابی الفضل عباس بن امیر المومنین علیه السلام، او که با دادن جان خود با برادرش همدردی نمود از امروز دنیا، برای فردای قیامت توشه برگرفت و جان خود را فدای برادرش کرد و رفت تا آب بیاورد ولی دو دستش بریده شد. خداوند دو قاتل او <<یزید بن رقاد حیتی>>، و حکیم بن الطفیل الطائی را لعنت کند.
نام او در تاریخ: زید بن رقاءالجنبی، یزیدبن وقاد، یزید بن رقاد حیتی، زید بن ورقاء الحنفی آمده است.
منابع:
1- نفس المهموم
2- منتهی الامال
3- موسوعه الامام الحسین (ع) به نقل از ترجمه کامل خلیلی، تاریخ طبری پاینده، انساب الاشراف بلاذری
- سنان بن انس (بن عمرو) نخعی
از فرماندهان سپاه عمر بن سعد در عاشورا (61 هـ.ق) که حضرت حسین بن علی (ع) را به شهادت رساند. او از جانیان بزرگ تاریخ است که در واقعه کربلا در قیام امام حسین (ع)، در شنیع ترین جنایت ها، نامش مطرح است.
زمانی که کوفیان (لشگر عمرسعد) به حسین علیه السلام حمله کردند و هر کسی از یک سو آن حضرت را آماج تیر و نیزه قرار داد تمام مقاتل اتفاق نظر دارند بر اینکه: سنان بن انس در آخرین لحظه، نیزه ای بر پشت آن حضرت زد. و آن حضرت از اسب بر زمین افتاد و نیزه از سینه اش بیرون زد، آن ملعون سپس در گلوی امام علیه السلام، تیری فرو کرد. <<لمعات الحسین>>.
بیشتر مورخین گویند که سنان بن انس، در آخرین لحظات عمر حسین (ع)، بالای سرش ایستاد در حالی که ریش امام را در دست گرفته و با شمشیر به گلوی حضرتش می زد می گفت:
من سر ترا جدا می کنم و میدانم که تو زاده رسول خدا و مادر و پدرت از همه بهترند.
سنان بن انس به دستور عمر بن سعد سر مقدس امام حسین علیه السلام را از بدنش جدا کرد و بر نیزه افراشت.
بعدا به خاطر این جنایت، از <<ابن زیاد>>، درخواست جایزه کرد. (برخی این جنایت را از شمر یا خولی دانسته اند).
سنان بعد از پایان واقعه تلخ روز عاشورا و شهادت حسین بن علی (ع)، بر در خیمه عمر بن سعد آمد و با صدای بلند فریاد زد: شترم را از سیم و زر (طلا و نقره) بار کن که من پادشاه با منزلت و با فر و شکوهی را کشتم که بهترین پدر، مادر و نسب را داشت. عمربن سعد با عصبانیت به او گفت: گواهی می دهم که تو دیوانه ای و هرگز عاقل نبوده ای. بعد دستور داد او را به درون خیمه آوردند چون سنان وارد خیمه شد با چوبدستی خود چند ضربه به او زد و گفت: ای احمق، اینگونه حرف می زنی؟ به خدا سوگند اگر ابن زیاد این سخن را از تو بشنود، گردنت را خواهد زد!
بعد از این جنابت بزرگ، اطرافیان سنان بن انس و مردم دیگر به او می گفتند: تو حسین پسر علی و پسر فاطمه دختر رسول الله را کشته ای. تو بزرگ ترین و مهم ترین شخص عرب را کشتی. نزد امرای خود برو و پاداش خویش از آنها بخواه، وظیفه است اینکه نعمتی بیکران طلب کنی. اگر آنها تمام خزائن و بیت المال ها را به تو ببخشند، در برابر این قتل که تو انجام داده ای، کم و ناچیز است، و هنوز حق ترا ادا نکرده اند. زیرا تو کار مهمی کردی!
پس از مدتی حجاج ثقفی در زمان خود روزی از اطرافیانش پرسید: هر کس به دولت بنی امیه هر خدمتی کرده، برخیزد. جماعتی برخاستند و خدمتشان را بازگو کردند
برچسب: ،
ادامه مطلب
تضمین جایگاه برتر با بکلینکهای معتبر ویژه خرید بک لینک معتبر و کسبوکار شما اعتماد بیشتری جلب کند
استفاده از خبرنامه برای اطلاعرسانی سریع رویدادها چگونه سایت را سئو کنیم تا اطلاعرسانی به مشتریان راحتتر انجام شود